ابن تومرت ونظام اعتقادی او (1)
اعتقادی او
باتشکرازاستادگرانقدرجناب آقای دکترمهدی جلیلی
محمدرضا سوقندی
دانشجوی دوره دکتری تاریخ وتمدن ملل اسلامی
SOQANDI@GMAIL.COM
نیمسال اول تحصیلی 93
باسمه تعالی
فهرست مطالب
مقدمه
فصل اول:
سیری در منابع
فصل دوم :
سیری درزندگی و ویژگیهای شخصیتی
فصل سوم:
رحلات ومسافرت های علمی /ابن تومرت درشرق
فصل چهارم:
مغرب ،جلوه گاه اندیشه ونظام اعتقادی ابن تومرت
فصل پنجم
سیری درزندگی سیاسی و قیام ابن تومرت دربرابر مرابطان
فصل ششم
تینملل جولانگاه اعمال
فصل هفتم
اصول اندیشه هاواعتقادات ابن تومرت
فصل هشتم
عقیده المهدى ابن تومرت و تعالیم دینى و سیاسى اوبا تاکیدبرآثار
فصل نهم
ابن تومرت از احیاگری تا ادعای مهدویت
فصل دهم
ابن تومرت وتاثیرات اندیشه اودر مباحث کلامی وفلسفی
فصل یازدهم
شکست بحیره و درگذشت ابن تومرت
کتابنامه
مقدمه
از نیمههای سدة 5ق/11م، گروهى از قبایل مغرب اقصى معروف به لمتونه بر دیگر قبایل محلى استیلا یافتند و سرانجام حکومتى را در شمال افریقا پایه گذاشتند که در تاریخ به مرابطون یا مرابطیه معروفند. قلمرو حکومت آنان که در 542ق/1147م منقرض شد (ابوالفدا، 234 ) از کرانههای نهر دوبره در مشال اسپانیا تا بلندیهای صحرای کبری در افریقا و از لیبى تا اقیانوس اطلس گسترده بود (عنان، تراجم، 235). در این دوران مذهب مالک بن انس (د 179ق/795م) که تعلیماتش منحصربه فروع دین مىشد، در قلمرو مرابطون رایج بود (دائرة المعارف الاسلامیة، 1/106). اگر چه سلطنت مرابطون در آغاز ماهیت دینى داشت و امرای این سلسله که لقب امیرالمسلمین داشتند، خود را رسماً مسئول امر به معروف، نهى از منکر و اجرای قوانین اسلامى مىدانستند، لیکن چندان نپایید که روحیة تسامح دینى و لاابالیگری بر آنان مستولى شد. در مراکش و دیگر شهرهای مغرب مظاهر فساد از قبیل خرید و فروش علنى شراب، بادهگساری آشکارا، آمد و شد خوکان در بازارهای مسلمانان، انواع لهو و لعب و جور و ظلم و غصب اموال یتیمان و غیره رواج یافت. نشانههای ضعف ایمان و اختلال در ادارة مملکت و دستگاه قضا روز به روز مشهودتر مىشد..
در عهد ابوالحسن على بن یوسف بن تاشفین (حک 500 -537ق/ 1107-1143م)، به گفتة مراکشى (ص 177)، زنان بر اوضاع مستولى بودند، ادارة امور به عهدة آنان سپرده شده بود و مفسدان و شریران و قاطعان طریق در پناه آنان مىزیستند. على بن یوسف که فقط به عنوان امیری مسلمانان دل خوش کرده بود، روزگار را به عبادت و گوشهنشینى مىگذراند و بیش از پیش از احوال متزلزل ملک خویش تغافل مىورزید. سوس سرزمینى که ابن تومرت از آن برخاست، جایگاه بربرهای خشنى بود که زندگى را در سختى و عسرت مىگذراندند. آنان ظاهری خشن و طبیعتى ساده و بىغل و غش داشتند. جهل و نادانى بر آنان غلبه داشت و احتمالاً فقط معدودی از آنان در علم به مسائل اسلامى به حد ممتازی دست یافته بودند. قبایل مذکور به قوای مرموز و پنهانى سخت اعتقاد داشتند (سالم، 2/ 769)
در چنین شرایطى بود که ابن تومرت پرورش یافت و حرکتى را رهبری کرد که به تأسیس سلسلة موحدون (524 -667ق/1130- 1269م) انجامید، پس از قیام فاطمیان یا عبیدیان که با ماهیتى شیعى و به زعامت ابومحمد عبیدالله یا محمد بن عبدالله بن میمون (259- 332ق/873 -934م) در مغرب اوسط (حدوداً، تونس امروزی) آغاز و پس از چندی مرکزیت آن به مصر منتقل شد (دار مستتر، 45، 47، 156- 169)، جنبش ابن تومرت دومین حرکت از این دست در غرب اسلامى بود. ابن تومرت نیز چون عبیدالله هم گرایشهای شیعى و ضد عباسى داشت و هم مدعى مهدویت بود. البته قبلاً مرابطون که همچون موحدون عصیبتهای قبیلهای و آرمانهای دینى داشتند، با شعارهای اسلامى آغاز کردند، اما آنان جدا از خط شیعى بودند و از زمان یوسف بن تاشفین (حک 453-500ق/1061-1107م) به بعد خلافت عباسیان را به رسمیت شناختند (لین پل، 50).
به علاوه، برخلاف مرابطون که رهبری آن در آغاز به دست یک شخصیت مذهبى به نام عبدالله بن یاسین و تنى چند از بزرگان غیر دینى قبایل صنهاجه - یحیى بن ابراهیم، یحیى بن عمر و ابوبکر بن عمر لمتونى - بود که در تمام امور امامت عبدالله را گردن نهاده بودند (ابن عذاری، 4/8، 10؛ لین پل، 49)، زعامت موحدون در شخص ابن تومرت که مرد سیاست و دین با هم بود، خلاصه مىشد. (بیضون، 382، به نقل از عبدالله علام)
امرای لمتونى مدتى در جست و جوی فقیهى بودند که به میان قبیلة آنان بیاید و بربرهای بىخبر از دین و دانش را ارشاد کند. عبدالله بن یاسین هنگامى که خویشتن را مشمول حمایت و مورد احترام بربرها دید، به امر به معروف و نهى از منکر قیام کرد و بعدها امرای آنان را به محاربه با قبایل دیگر و به انقیاد در آوردن آنان تحریض کرد (ابن عذاری، 4/8)، لیکن ابن تومرت رأساً اقدام کرد و با تدریس، موعظه، امر به معروف و نهى از منکر مردم را گرد خویش آورد، و به موازات تبلیغ دینى اهداف خود را دنبال کرد.با توجه به اینکه هدف این تحقیق شناخت نظام اعتقادی ابن تومرت می باشد،مجموعه مباحث بااین رویکرد طرح شده است.در پرداختن به زندگی واندیشه های وی نیز سعی شده است ازمنظرهای گوناگون نظام اعتقادی وی تبیین شود.براین اساس ناچارازتکرار برخی مطالب ومباحث در فصل های مختلف شده ایم .
فصل اول
سیری درمنابع
سیری درمنابع
منابع را می توان به منابع عمومی، تذکرهها وتراجم، مآخذ جغرافیایی و سفرنامه ها و دایره المعارفها وآییننامههای کشورداری و همچنین کتاب های مربوط به فرق و مهدویت تقسیم بندی نمود. و درتقسیم بندی دگر منابع را به عربی، خارجی، زبان فارسی و همچنین به مقالات و پایاننامهها اشاره نمود. به نظر میرسد که بررسی منابع موحدین وابن تومرت خود می تواند موضوع تحقیقی مستقل باشد. برای شناخت نظام اعتقادی ابن تومرت تالیفات وی و نظرات طرح شده پیرامون آن بهترین منبع می باشد. دراینجا به برخی منابع اشاره می نماییم:
ابن صاحب الصلاه
عبدالملک بن احمد باجى، معروف به ابنصاحب الصلاة (000-594ق) کتاب المن بالامامه را درباره تاریخ موحدین در مغرب اسلامى (شمال افریقا و اندلس) نوشته است. این کتاب که از مهمترین منابع عصر موحدین است در سه بخش نوشته شده، ولى اینک فقط بخش دوم آن در دسترس است. ارتباط نویسنده با دربار موحدینِ مغرب باعث شده تا اطلاعات بدیع و ارزشمندى درباره نظام دیوانىِ دولت و اوضاع سیاسى ـ اجتماعى آن عصر بهدست دهد. دکتر عبدالهادى تازى، ادیب و مورخ شهیر معاصرِ شمال افریقا که این کتاب را پژوهش و چاپ کرده معتقد است، دقت، امانتدارى، تکیه بر مشاهدات و نقل از راویان موثق از ویژگىهاى این کتاب است. همچنین آنچه در این کتاب اهمیت دارد نقش و جایگاه قبایل عربى در تمدن موحدین است. در بخش برجاى مانده از کتاب، وقایع مغرب اسلامى در عصر موحدین از سال 554-568ق براساس سالنگارى و حولیات ثبت شده است. همین مورخ ـ آنطور که در متن المن بالامامه اشاره کرده ـ کتابى دیگر بهنام ثورة المریدین دارد که مفقود شده است.
بیذق
ابوبکر بن على صنهاجى، معروف به بیذق (م قرن 6 هجرى) یکى از پیروان ابنتومرت مغربى، رهبر معنوى و دینى موحدین، کتاب اخبار المهدی ابن تومرت و ابتداء دولة الموحدیه را که یکى از مهمترین منابع عصر موحدین است در قرن ششم نوشته است. قسمت برجاى مانده از این کتاب، با ورود ابنتومرت به تونس در سال 510ق شروع و به سال 558 ق، پایان حکومت عبدالمؤمن، ختم مىشود.
تاریخ نگاری در عصر موحدین
در قرن هفتم که مقارن با عصر موحدین است شاهد رشد تاریخنگارى در مغرب اسلامى هستیم. نسبنگارى، بهویژه نسبنگارى موحدین و شرح احوالنگارى یا سرگذشتنامه و تاریخ اختصاصى دولتها در این قرن، مورد اهتمام بوده است، مانند تحفة الحاری المطرب فی رفع نسب شرفاء المغرب تألیف ابوالقاسم زیّانى، الانساب فی معرفة الاصحاب اثر نسبشناس و مورخى مجهول که بخشى از آن را لوى پرونسال، خاورشناس فرانسوى درکتابخانه اسکوریال پیدا کرده و در سال 1928م ضمن کتاب اخبار المهدی ابن تومرت، اثر البیذق چاپ کرده است.
عبدالواحد مراکشى (581-647 ق) در کتاب المعجب فی تلخیص اخبار المغرب تاریخ سیاسى ـ اجتماعى و فرهنگى دولت موحدین را در اندلس با اشاره به تاریخ اندلس اسلامى قبل از موحدین تا سال 561 ق با نگارشى ساده توصیف مىکند.
نظم الجمان و واضح البیان فیما سلف من اخبار الزمان نوشته تاریخنگار بربر، ابوعلى حسن بن على بن محمد بن عبدالملک کتامى، معروف به ابن قطان، تاریخ و جغرافیاى مفصلى درباره شمال افریقا و اندلس بوده و در آن از تاریخ فاطمیان مصر نیز سخن گفته است. اما آنچه در دست ما مانده بخش اندکى از این اثر ارزشمند است؛ یعنى تاریخ سال 500ق؛ سالى که ابنتومرت مغربى به شرق سفر کرده تا 533 ق. این کتاب که نویسندهاش تعصب شدیدى به موحدین دارد بر اساس سال و حولیات تنظیم و تألیف شده است.
مدرسه تاریخنگارى مغرب اسلامى در قرن هشتم، تاریخنگاران بزرگى پرورش داده است. شاخصترین مورخ این عصر، ابنخلدون است که تاریخ جامع اسلامى را نوشته و براى همه شناخته شده است. اگر چه اطلاعات تاریخىِ ابنخلدون در حوزه مشرق اسلامى برگرفته از مورخان شرقى است، اما در جغرافیاى غرب اسلام، نوآورىهاى گرانسنگى دارد، مانند آنچه در مورد اقوام بربر نوشته است. برادرش ابو زکریا یحیىبنخلدون (733-780ق) تاریخ اختصاصى سلسله بنوعبدالواحد را به نام بغیة الرواد فی ذکر الملوک من بنی عبدالواد نوشته است..
البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب نوشته ابوالعباس احمدبنمحمد عذارى مراکشى، معروف به ابنعذارى یکى از جامعترین متون تاریخىِ مغرب اسلامى است. ابنعذارى تاریخ خود را غالباً براساس حولیات و سالشمارى دنبال مىکند. نظم در نگارش، دقت و امانتدارى، مراجعه گسترده به منابع تاریخىِ پیشینیان، از ویژگىهاى برجسته این تاریخ است. الانیس المطرب بروض القرطاس فی اخبار ملوک المغرب و تاریخ مدینة فاس اثر ابوالحسن علىبنعبدالله فاسى، معروف به ابنابىزرع (000-726ق) از متون برجسته تاریخ مغرب الاقصى است. او برخلاف بسیارى از مورخان مغرب اسلامى، بیش از اخبار سیاسى بر مطالب فرهنگى ـ اجتماعى و جغرافیایى تکیه دارد، خصوصاً جغرافیاى تاریخى فاس را به تفصیل توصیف مىکند. کتاب روض القرطاس تاریخ مغرب الاقصی از سال 145-726 ق را در بردارد. همچنین نقش قبایل غربى در دو دولت موحدین و بنومرین و مشارکت آنها در تمدن مغرب اسلامى از برجستگىهاى این کتاب است.
الحلل الموشیة فی ذکر الاخبار المراکشیه از یکى از مورخان ناشناخته قرن هشتم، درباره دو دولت مرابطین و موحدین است، و به رغم حجم اندکش جایگاه ارزشمندى در مدرسه تاریخنگارى مغرب اسلامى دارد.
للّهبناحمد تجانی یا رحلۀ تجانی توصیف تاریخ اجتماعى افریقیه یا مغرب الاتى در آغاز قرن هشتم هجرى و یکى از منابع مورد استناد ابنخلدون در العبر است. این سفرنامه، مشاهدات نویسنده در فاصله سالهاى 706-709ق بوده است.
تاریخ الدولتین الموحدیة و الخصیه نوشته ابوعبدالله محمدبنابراهیم زرکشى درباره دو دولت موحدین و بنوحفص در شمال افریقاست که اولى از سال 515-668 ق برشمال افریقا و بخشهایى از اندلس حکم راند، و دولت دوم که همراهان و امراى موحدین در مغرب الادنى بودند با اعلان استقلال در سال 625 ق صفحات مغرب الادنى را از آنِ خود کردند و تا 941ق (زمان ورود ترکان عثمانى به تونس) در آنجا حکم راندند.
نزهة الأنظار فی عجائب التواریخ و الآثار تألیف محمود مقدیش (1154-1228ق) تاریخنگار تونسى است که با اقتباس از پیشینیان، تاریخ خود را تدوین کرده و ضمن بحث از جغرافیاى مغرب اسلامى، به تاریخ امویان، عباسیان و بعضى از دولتهاى شرقى پرداخته است و به تفصیل در مورد تاریخ شمال افریقا تا عصر عثمانى سخن مىگوید. محمود مقدیش درباره اندلس فقط منحصرا به دوره امویان اندلس و دوران مراطبین و موحدین در اندلس اشاره مىکند. دیگرى الاستقصاء لاخبار دول المغرب الاقصی تألیف ابوالعباس احمدبنخالد ناصرى سلاوى (1250-1315ق) است. مؤلف این کتاب با روش سالنگارى و حولیات، حوادث مغرب الاقصى را تبیین کرده و به نظر مىآید او نخستین تاریخنگار مغربى است که از آثار اروپایىها بهره برده است. حضور او در منصبِ دیوانى دولت شرفاى مراکش طبعاً مدارک و اسنادى را برایش به ارمغان آورده است (نگاهى به تاریخنگارى مغرب اسلامى، عبدالله ناصری طاهری، تاریخ پژوهان 1388 شماره20 )
منابع فارسی درباره موحدین وابن تومرت
دربارۀ دولت موحدین یک ترجمه از جناب آقای صادق خورشا با نام «دولت موحدین در غرب جهان اسلام؛ تشکیلات و سازمانها» که اصل آن در واقع یک پایان نامه برای اخذ درجۀ فوق لیسانس (الماجستیر) هست به قلم فردی به نام عزالدین عمرو موسی... که توسط پژوهشکده حوزه و دانشگاه قم ودر سال 1381 منتشرشده است
این کتاب تحقیقی است درباره تشکیلات سیاسی و نظام حکومتی و تحولات سیاسی دولت "موحدون "که از شش فصل تشکیل شده است. نگارنده در مقدمه کتاب به نقد و بررسی منابع و طرح موضوع میپردازد. فصل اول شامل تحولات سیاسی دولت موحدین است که دورههای سه گانه اصلی این دولت، یعنی تاسیس، شکوفایی و فروپاشی و سقوط، همراه با بیان ویژگیهای اساسی هر دوره، بازگو میشود. در فصل دوم تشکیلات حزبی موحدین بررسی شده است. مفهوم حزب نزد موحدین، شکلگیری تشکیلات حزبی و نقش آن، نحوه آموزش حزبی و نقش و وظیفه آن و تغییرات تمام امور به علت انتقال از مرحله انقلاب به مرحله شکلگیری مباحث اصلی این فصل را تشکیل میدهند. فصل سوم درباره نظام سیاسی است که نگارنده خط و مشی سیاست دولت را ترسیم و تعیین میکند. مباحث اصلی این فصل عبارتاند از: شروط خلافت، نحوه انتخاب خلفا، مراسم بیعت با آنان، القاب و عناوین، نقش درباریان، و اختیارات شوراهای مشورتی و تحولات و تغییرات آن در سه فصل بعدی، تشکیلات اجرایی سیاستهای کلی نظام سیاسی بررسی شده است. فصل چهارم شامل معرفی سازمان اداری، اعم از مرکزی یا ایالتی است که عبارت اند از: وزارت، دیوان انشاء، برید، اداره امور نظامی و مالی، و انتخاب والیان و اختیارات آنان. فصل پنجم به تشکیلات دینی و قضایی اختصاص یافته مشتمل است بر بررسی منابع احکام، سازمانهای صدور، اجرای احکام و نظارت بر آنها، دستگاههای قضایی، شورا، دادگستری، دادرسی، حسبه، اقامه نماز و امور مربوط به آن مانند امامت، خطبه و اذان در فصل ششم نیز تشکیلات نظامی موحدین بررسی شده که شامل این موضوعات است: سازمانهای ارتش، فرماندهی، تجهیزات و تاکتیکهای جنگی، نظم، سازماندهی، نقشه، ناوگان دریایی و سایر مقولات مربوط به ارتش. در خاتمه کتاب نتایج بررسیهای یاد شده آورده شده است. فهرست منابع و نمایه اسامی در پایان کتاب آمده است .
تاریخ دولت اسلامی دراندلس
بخشی از کتاب پنج جلدی «تاریخ دولت اسلامی در اندلس» نوشتۀ محمد عبدالله عنان (که به قلم دانشمند ارجمند مرحوم عبدالمحمد آیتی به فارسی برگردانده شده است) به طور مفصل به دولت موحدین پرداخته است که درادامه درفصول مختلف ازآن بهره برده شده است.
تاریخ و تمدن مغرب
بخشی از کتاب «تاریخ و تمدن مغرب» اثر دکتر حسین مؤنس استاد دانشگاه قاهره (ترجمۀ آقای حمیدرضا شیخی) با نگاهی که خاص مؤلف آن است، به شرح روزگار موحدین اختصاص یافته است. که درادامه درفصول مختلف ازآن بهره برده شده است.
مهم ترین آثاروتالیفات ابن تومرت
درمقدمه کتاب اعزمایطلب فهرست مهم ترین آثارابن تومرت آورده شده است که بدان اشاره می شود:
ـ أعز ما یطلب.
ـ کتاب الطهارة.
ـ اختصار مسلم الصغیر.
ـ کتاب الغلول.
ـ کتاب تحریم الخمر.
ـ الکلام على العبادة.
ـ الکلام فی العلم.
ـ کتاب أدلة الشرع.
ـ الکلام فی العموم والخصوص.
ـ المعلومات.
ـ المحدث.
ـ القواعد.
ـ الإمامة.
ـ العقیدة الکبرى.
ـ توحید الباری.
ـ تسبیح الباری.
ـ تسبیح آخر للباری.
ـ ما ذکر فی غربة الإسلام فی أول الزمان وغربته فی آخره.
ـ المرشدة
در بیان اعتقادات ودیدگاههای ابن تومرت به مطالب برخی ازاین منابع خواهیم پرداخت.
فصل دوم:
سیری درزندگی و ویژگیهای شخصیتی
اِبْنِ تومَرْت، ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن تومرت بربری مصمودی هرغى (د 524ق/1130م)، فقیه اصولى، مدعى مهدویت و امامت در مغرب اقصى (مراکش کنونى) و بنیانگذار سلسلة موحدون در شمال افریقا و اندلس.
اصل او از قبیلۀ هرغه یکى از بطون بزرگ مصموده بود. از قومى که آنان را ایسرغینن مىگفتند معنى این واژه به زبان مصامده شریفان است. در روستایى، در جنوب سوس اقصى به نام ایجلى ان وارغن متولد شده بود( المراکشى، المعجب ص ٩٩ . ابن خلدون، العبر ج ۶ /ص ٢٢۴ و ٢٢۵ . عنان ج 3 ص 157)
ولادت و تبار:
در تاریخ تولد ابن تومرت اختلاف است. ابن اثیر (10/578) فوت او را 524ق و در 51 یا 55 سالگى دانسته است. با این حساب تولد او باید در 473 یا 469ق رخ داده باشد. ابن خلکان (5/53) و ابن تغری بردی (5/255)، 10 محرم 485ق را تاریخ تولد وی دانستهاند. به گزارش زرکشى (ص 4)، ابن سعید 491ق، ابن خطیب اندلسى 486ق و سرانجام غرناطى 471ق را سال ولادت ابن تومرت اختیار کردهاند. محمد ماضور مصحح تاریخ الدولتین، 491 را مصحف 471 و علت آن را تقارب حروف سبعین و تسعین دانسته است (همانجا). بنابر این 471ق اقدم تاریخهایى است که برای تولد ابن تومرت نقل کردهاند. او در قریهای از بلاد سوس، واقع در مغرب اقصى، در خانوادهای فقیر، ولى پرهیزگار دیده به جهان گشود. قبیلة او هرغه، یکىاز شاخههای فرعى (بطون) مصموده کبری از قومى معروف به ایسرغینن بود که به زبان محلى نام شرفاء بود (مراکشى، 178). گروه قبایل مصموده از نسل برنس بن بربر و یکى از بزرگترین و پرشاخهترین قبایل مغرب بودند (قلقشندی، قلائد، 169). پدرش از اهالى سوس و مادرش از خاندانى معروف به بنى یوسف بود (عنان، عصر المرابطین، 158). گرچه نام پدرش عبدالله بود، ولى همیشه به تومرت بن وکلید شهرت داشت و «وکلید» به شکلهای واجلید و وجلید نیز آمده که صورتى است از آجلید بربری به معنای زعیم و قائد. این مىرساند که ابن تومرت گرچه تهى دست بود، ولى اصلى محترم داشت (ابن خلدون، العبر، 6(2)/464؛ قس: بیذق، 30؛ مؤنس، 177)
پدرش را تومرت و امغار مىگفتند و معنى آن در زبان مصامده نورى است که در مساجد افروخته مىشود. ازاینرو در تاریخ از او به الذائع یاد مىکنند. محمد بن تومرت را به لقب دینىاش نیز مىشناسند، المهدى. مورخ او البیذق در تفسیر کلمۀ تومرت که به نام پدرش پیوسته است چنین مىگوید، که نام پدرش عبد اللّه بود، از زمان خردى او را تومرت بن وجلید مىگفتند. سبب آن بود که چون زاده شد مادرش خوشحال شد و به زبان مردم مغرب گفت: «آتومرت آینوایسک آییوى» یعنى پسرم، چقدر به تو شادمانم! و چون از حال پسر خرد سالش مىپرسیدند مىگفت: «یک تومرت» یعنى شادمان است ازاینرو به تومرت شناخته شد و عبد اللّه که نام نخستین او بود فراموش گردید (اخبار المهدى بن تومرت و ابتداء دولة الموحدین از ابو بکر صنهاجى معروف به البیذق. به اهتمام لوى پروونسال (پاریس ١٩٢٨ ) ص ٣٠ . همراه با ترجمه فرانسوى،عنان ج3ص158).
نام ابن تومرت
بعضى مورخان معتقدند که نام او محمّد نبوده بلکه این نام را خود او بعدها براى خویش انتخاب کرده است؛ لیکن ما دلیلى براى این فرض نمىیابیم؛ چه، محمد نامى است که در میان همه مسلمانان شایع است. اما دربارۀ لقب او-تومرت-خاورشناس فرانسوى، لوى پروونسال، مىگوید تومرت نام جدۀ او بوده است که وى را به او نسبت دادهاند و گفتهاند: محمد بن تومرت. نام وجلید هم که به عنوان نام جدّش ذکر مىشود همان اجلید است که لقبى شایع در میان بربرها و به معناى شیخ یا پیشواست؛ بنابراین، وجلید نه یک نام که لقب است. ابن تومرت ملقب به امغار بود که به معناى عالم یا فقیه است. در کتابى که خادم او ابو بکر صنهاجى، ملقب به بیدق، نوشته است از ابن تومرت با صفت «امغار آن سوس» ، یعنى فقیه السوس، یاد مىکند.
لقب دیگر ابن تومرت، اسافو بود که به معناى چراغ است. مىگویند علت آنکه این لقب را به او دادند این بود که وى در ایام جوانىاش شبها به مساجد مىرفت و چراغهایشان را روشن مىکرد و در نور آنها به مطالعه مىپرداخت.
نسب
محقق و مسلم است بىهیچ شائبهاى که ابن تومرت از نژاد بربر است و منسوب به هرغه و مصموده. باوجوداین نظر به احتمال صفت المهدى و الامام المعصوم نمىتوان روایت انتساب او را به اهل بیت نادیده گرفت. زیرا مهدى منتظر از آن خاندان است.
لذا در تاریخها برای ابن تومرت به دو نوع نسب بر مىخوریم، یکى بیش و کم بربری و دیگری عربى - علوی. ابن خلدون (همانجا) نسب بربری ابن تومرت را از مآخذ مختلف به دو گونه گزارش مىکند، یکى: محمد بن عبدالله بن وجلید بن یامصال بن حمزة بن عیسى، و دیگری: محمد بن تومرت بن تیطاوین بن سافلا بن مسیغون بن ایکلدیس بن خالد، و اما نسب عربى او را که به حسن بن على بن ابىطالب(ع) مىرسد اینگونه آورده است: محمد بن عبدالله بن عبدالرحمان بن هود بن خالد بن تمام ابن عدنان بن سفیان بن صفوان بن جابر بن عطاء بن ریاح بن محمد از اولاد سلیمان بن عبدالله ابن حسن بن حسن بن على بن ابىطالب (همو، 6(2)/465). ابن خلکان (5/45، 46) همین سلسله نسب را با اندک اختلافهایى در وفیات خود نقل مىکند و مىگوید آن را به خط یکى از ادبای زمان خود بر پشت جلد کتابى دیده است. ابن ابى زرع (ص 172) نیز تقریباً عین سلسله انسابى را که ابن خلکان به دست داده، در تاریخ خود نقل کرده است. مراکشى (ص 178) بدون آنکه شجرة ابن تومرت را مطابق روایت دیگران بیاورد، مىگوید نسب مهدی را به خط خودش دیده که به حسن بن حسن ابن على بن ابى طالب مىپیوندد. پیش از ابن خلدون، بیذق که از یاران نزدیک ابن تومرت و در سفر و حضر در خدمت او بوده، با استناد بر افرادی موثق نسب بربری وی را مطابق روایت نخستین ابن خلدون ذکر کرده و آن را «نسبت صحیح« دانسته است، منتها در شجرهای که او آورده بعد از نام حمزة بن عیسى، عبارت»... بن عبیدالله بن ادریس بن ادریس بن عبدالله بن الحسن بن الحسن ابن فاطمة بنت رسولالله صلعم« را اضافه دارد (ص 21). بیذق در جایى دیگر از خاطراتش، ابن تومرت را با القاب العربى القرشى الهاشمى الحسنى الفاطمى، توصیف مىکند (ص 11).
بعضى از مورخان در صحت انتساب ابن تومرت به خاندان نبوت تردید کردهاند و آن را ادعایى بیش ندانستهاند. به روایت ابى ابى زرع (ص 172) ابن مطروح قیسى، وی را صرفاً مردی از قبیلة هرغه یکى از قبایل مصموده دانسته است. از متأخرین، عنان ( تراجم، 238) نسبت عربى - علوی ابن تومرت را که پارهای از مورخان هواخواه موحدون و دبیران دولت آنان تأیید کردهاند، انتحالى باطل و جامهای عاریتى مىداند و معتقد است که ابن تومرت برای توجیه ادعای مهدویت و پیشبرد ریاست دینى - سیاسى خود چنین نسبتى را به خود بسته است، یا دیگران به او بستهاند. وی مىافزاید که بسیاری از قبایل بربر در راه رسیدن به قدرت و سلطنت، انساب عربى یا نبوی را انتحال مىکردند، چنانکه بنى حمود نسب خود را به اهل بیت مىرساندند و قبیلة صنهاجه که در دولت مرابطون صاحب مقامات بودند، خویشتن را در اصل از عرب یمانى مىدانستند (همانجا). با اینهمه حضور پارهای اسمهای عربى در سلسلة نسب بربری ابن تومرت احتمال انتحال صرف را ضعیف مىکند، زیرا مىتوان تصور کرد که نخستین نیاکان وی جزو اعراب مسلمانى بودند که به هنگام بسط اسلام به شمال افریقا، در این دیار ساکن شدند. گفتة ابن اثیر (10/569) که «هرغه قبیلة ابن تومرت، وقتى مغرب به دست مسلمانان گشوده شد، همراه موسى بن نصیر به این سرزمین آمدند»، و نیز اشارة گذرای ابن خلدون ( العبر، 6(2)/464) در این زمینه، مؤید فرض یاد شده است. بنابر این به سادگى نمىتوان نسبت عربى ابن تومرت را انتحال دانست. وقتى موسى بن نصیر در عهد عبدالملک بن مروان (د 86ق/705م) به حکومت افریقیه منصوب شد و در شمال افریقا تا مغرب اقصى و اندلس به فتوحات چشمگیری نایل آمد و سرانجام قبایل بربر را به رشتة انقیاد حکومت اسلام درآورد، گروهى از اعراب را بر آنان گمارد تا قرآن و علم دین به آنان بیاموزند (ابن عذاری، 1/41، 42). از این رو امکان اختلاط و ازدواج اعراب فاتح با بربرهای نومسلمان بسیار زیاد بوده است و انتساب ابن تومرت به اصل عربى غیرعادی نمىنماید.
محمد بن تومرت از اوان جوانى دوستدار علم و دین بود و چندان از وقت خود را در مساجد به روشن کردن قندیلهای آن مىگذراند که به اسافو، یعنى روشنى، ملقب گردید (ابن خلدون، العبر، 6(2)/645). در الحلل الموشیة (ص 103) اسافو جزو القاب پدر ابن تومرت آمده است. شوق دانش اندوزی و درد دین وی را بر آن داشت که راه مشرق در پیش گیرد.
سیرت و صفات:
ویژگیهای ظاهری ابن تومرت را چنین ترسیم کردهاند: گندمگون با چشمانى فرو رفته، ریشى تُنُک، بینى کشیده، ابروانى گشاده، خالى سیاه بر گونة راست (ابن ابى زرع، 181) و دارای سری بزرگ و شانههایى فراخ (ذهبى، العبر، 2/423). کسانى که در ترجمة احوال او چیزی نوشتهاند، عموماً او را مردی عالم، عابد، پرهیزگار، اهل ریاضت، شجاع، عاقل، باهوش، تیزبین، ژرف اندیش، کم حرف، خوشرو، فصیح و سخنور وصف کردهاند. گویا طبع شعری هم داشته، زیرا در بعضى از تواریخ (ابن خلکان، 5/54؛ صفدی، 3/324؛ عمادالدین کاتب، 1/70؛ سلاوی، 95) ابیاتى از او نقل کردهاند. در زهد و قناعت او نوشتهاند که همیشه قبایى مرقع مىپوشید و از مال دنیا جز عصا و قمقمهای (رِکْوه) با خود نداشت. قوت او از محل فروش دست رشتههای خواهرش تأمین مىشد و تا زنده بود - حتى آن زمان که امکان رفاه برایش میسر بود - به همین مختصر قناعت مىکرد (ابن خلدون، العبر، 6(2)/471، 472؛ صفدی، 3/323؛ 327). از مصاحبت با زنان احتراز داشت و در نکاح و خوردن و مال اندوزی لذتى نمىیافت (ابن خلدون، العبر، 6(2)/471؛ ذهبى، سیر، 19/541). پیوسته به روی مردم لبخند مىزد.
از صفات ممتاز او بىپروایى، جسارت و حاضرجوابى او بود که در سراسر داستان زندگى او به نمونههای زیادی از آن برمىخوریم. از آن جمله نامههای تند و تهدیدآمیزی است که به سلطان وقت على بن یوسف نوشت (بیذق، 11، 12)، یا مناظرات و معارضاتى که با این سلطان در مسجد مراکش (همو، 67، 68) یا با فقها و اعیان دربار او (ابن خلکان، 5/49، 50) داشت، و بسیاری موارد دیگر (همانجا؛ سبکى، 4/73). اصولاً اتخاذ شیوة امر به معروف و نهى از منکر، آن هم به رغم منافع دستگاه سلطنت وقت، و عملاً مشاجره کردن با لاابالیان بىپروا به ضوابط و شعایر دین، خود بیانگر پردلى، شهامت و صراحت بیان اوست. همین جسارت و بىپروایى در گفتار بود که بر جذبة کلام و نفوذ شخصیت او مىافزود، شخصیتى که توانست در مدتى کوتاه گروههای پراکنده را متحد و انقلابى را در شمال افریقا رهبری کند. دیگر از خصایص بارز ابن تومرت پشتکار، شکیبایى و تحمل او بود. چه در تفهیم موضوعات نظری و اصول دین و چه در برخورد با پیشآمدهای ناگوار صبری عجیب از خود نشان مىداد. اصرار در تبلیغ عقاید اشعری، مبارزه با اندیشة تجسیم در مغرب، مداومت در امر به معروف و نهى از منکر هر یک نمونة بارزی از مقاومت و پشتکار اوست. شیوة انتخابى او در تدریس قرآن به پیروان ناآشنا با عربى باز نمونة دیگری از حوصلة اوست. مثلاً، در تدریس سورة فاتحه، شاگردان خود را به صف مىکرد و هر کدام را به نام یکى از کلمات این سوره مىخواند. اولى را الحمدلله، دومى را رب، سومى را العالمین، تا آخر آنگاه به ترتیب کلمات سورة فاتحه اسامى آنان را مىپرسید. هر کدام از آنان فقط کلمهای را که بدان نامیده شده بود، باز مىگفت. سپس مىگفت: نماز شما مقبول درگاه خداوند نخواهد بود مگر آنکه این اسامى را در هر رکعت نماز به ترتیبى که از شما پرسیدم بخوانید، و بدین شیوه کار حفظ قرآن را بر آنان آسان مىکرد (ابن ابى زرع، 183). به علاوه، ابن تومرت از سختیها، گرسنگیها، مزاحمتها و آزارهای مخالفان نمىهراسید. هر کجا مىرفت به سبب اصرارش در امر به معروف و نهى از منکر و اعتراض به انحرافات، اذیت مىدید، ولى صبر مىکرد، چنانکه آزار و اهانتهای مکیان و مصریان (ذهبى، سیر، 19/542)، تضییقات امیرالمسلمین و بسته شدن راه رسیدن مواد غذایى به او و یارانش که در پناهگاههای کوهستانى محاصره شده بودند (ابن اثیر، 10/573)، از راهش بازنداشت. او چیزی را که اراده مىکرد، به دست مىآورد (ذهبى، سیر، 551، 552).
در کنار این نقاط قوت و صفات مثبت، ابن تومرت را به پارهای از صفات مذموم نیز متصف دانستهاند که اهم آنها تزویر، استبداد، بىرحمى و جاه طلبى است. چنانچه او در حرکتى که به راه انداخت، نیتى پاک، الهى و اسلامى نداشته، پس احتمالاً جاه طلبى او بوده که باعث بروز دیگر صفات نامطلوب او شده است. ذهبى ( سیر، 19/541) مىگوید: ابن تومرت در هیچ چیز جز در ریاست کردن لذت نمىجست و برای دستیابى به مطلوب خود از دعوی کذب، تزویر و خونریزی روگردان نبود. ابن ابى زرع (ص 181) گرچه ابن تومرت را سیاستمدار، هوشمند، عالم، راوی احادیث نبوی، دانا به اصول دین، عالم به علم جدل و فصیح مىداند، ولى وی را خونریزی وصف مىکند که حدی بر قتل نفوس قائل نبود. ریختن خون عالمى را در راه هوای نفس و رسیدن به مراد خود خوار مىشمرد؛ چنانکه کشتار مرابطون، غارت اموال و اسارت زنان و فرزندان آنان را مباح مىدانست. به روایت ذهبى ( سیر، 19/545) کسى که خود شاهد بسیاری از کشتارهای موحدون بوده مىگوید: ابن تومرت در وصایایش به قوم خود سفارش مىکرد که هر کجا به یک مرابطى یا تلمسانى دست یافتید، او را بسوزانید. پیش از این به نمونههایى از نیرنگهای ابن تومرت اشاره شد. اینکه او نسبت حسنى بر خود بسته حال آنکه هرغى بربری بود و اینکه به ناحق خود را امام معصوم مىخواند، از نظر ذهبى ( العبر، 2/421) حکایت از تزویر او دارد و به عقیدة عامری (ص 415) با صفات زهد، ورع و قناعت او متناقض است.
ویژگیهای شخصیتی ازدیدگاه حسین مونس
ابن تومرت انسانى پارسا و زاهد بود و به هیچیک از مظاهر قدرت اعتنایى نداشت. او به زن گرایشى نداشت. نه ازدواج کرد و نه فرزندى به دنیا آورد. خود را بر اریکه خلافت یا سلطنت ننشاند. بلکه راه را براى عبد المؤمن بن على هموار ساخت و وى به ریاست سیاسى و دینى دست یافت و با فرزندانش از سلطنت و قدرت برخوردار شدند. در حالى که ابن تومرت، علىرغم مقام و موقعیت معنویى که داشت، در فقر و نادارى مرد. عبد المؤمن بن على سعى مىکرد هریک از افراد خاندان ابن تومرت را که به مقام یا قدرتى چشم دوخته بود از میان بردارد. ابن تومرت هم کسى نبود که نداند چنین کارى لاجرم با خانواده او خواهد شد اما براى پیشگیرى از آن هیچ کارى نکرد. (حسین مونس ج2ص 290و291)
درنگ درشخصیت ابن تومرت
این مرد، با شخصیت نیرومند و هوش خارق العاده خود، توانست جنبش دینى- سیاسى بزرگى را از هیچ پدید آورد. او نه مؤسس طریقتى از تصوف بود، نه رئیس یک قبیله نیرومند، و نه از دانشى وسیع برخوردار. بلکه فقیهى میانمایه بود برخاسته از یک قبیله کوچک ساکن در وادى کوچک و نفوذناپذیرى که در یکى از تنگهاى جبال درن واقع است. او زندگى علمى خود را با امر به معروف و نهى از منکر آغاز نمود و سپس به نحو شگفتانگیزى پیشرفت کرد، و بیش از آنچه انتظار مىرفت مورد پذیرش واقع شد؛ چراکه وى انگشت بر روى نقطه حساس گذاشت: قبایل بزرگ مصمودى را برانگیخت و آنها را تشویق کرد که خویشتن را از حاکمیت صنهاجیان برهانند و براى خود حکومتى تشکیل دهند. از همان زمان که نخستین گروه عبد المؤمن بن على شکل گرفت جرأت فوق العادهاى در او مىیابیم که تسامح و نرمخویى على بن یوسف نیز به آن دامن مىزد.ا
در آن اعصار کشتن چنین دعوتگرانى براى سلاطین بسیار ساده بود اما على بن یوسف بارها از او چشم پوشى کرد و صبورى ورزید که همین، خود، مرگ حکومت او را درپى داشت.
این مرد، همچنانکه دیدیم، از زندگى بریده و به دنیا کمتر اعتنایى داشت حتى به زنان رغبتى نشان نمىداد. او در فقر زیست و در فقر مرد. لیکن براى رسیدن به هدفش گناهان بسیارى مرتکب شد و ما نمىدانیم که چگونه به خود اجازه داد دست به چنین اعمالى بزند. اما این طبیعت امثال این سودائیانى است که چنان مسخّر ایده و اندیشهاى مىشوند که همه اصول اخلاقى و مهربانى و انسانیت را از یاد مىبرند و، با این حال، خود را مظهر دین و اخلاق و رحمت و انسانیت مىپندارند.
این مرد، خود، قربانى جاهطلبى سیاسى بود که بر جان او چنگ انداخته بود. او هزاران نفر را از بین برد و بر یکى از شایستهترین دولتهاى اسلامى با ظلم و ستم و دروغ حکومت راند و حکم مرگ آن را بىآنکه گناهى کرده باشد امضا کرد، و سپس آنچه را گرد آورد و آنچه را ساخت و برافراشت براى مردى گذاشت که هیچگونه پیوند سببى و نسبى با او نداشت؛ بلکه عبد المؤمن اصلا زناتى و از قبیله کومیه بود، قبیله کوچکى که در قریه تاجرا، نزدیک تلمسان، سکونت داشت. این زناتى همان کسى است که بزودى بر اریکه رهبرى حکومت مصمودیان بزرگ تکیه مىزند، و این یکى از پارادوکسهاى شگفت تاریخ است.
اندیشه دینی پریشان
چنانکه دیدیم، ابن تومرت موفق نشد یک روش دینى یا سیاسى مشخص با ویژگیهاى روشن تأسیس کند؛ زیرا، اندیشه دینى او پریشان و متناقض بود و بر دانشى وسیع استوار نبود. او دانشى سطحى و ناهماهنگ داشت که، بدون توجه زیاد به مبناى علمى آن، از این طرف و آنطرف گرد آورده بود تا از آن، به عنوان یکى از وسایل تحقق مطامع و آرمانهاى سیاسى خود، استفاده کند.
ابن تومرت یک چهره سیاستمدار نه یک عالم دینی
باید همواره به محمد بن تومرت به عنوان یک سیاستمدار بنگریم و نه یک روحانى و عالم دینى؛ چرا که اندیشه این مرد تماما سیاسى بود هرچند شناسه دینى به خود گرفت. حتى در باب اصل توحید که مىگویند جنبش ابن تومرت سراسر بر آن استوار بود، نظر خاصى از او که به پیدایش مذهب جدیدى در آن بینجامد، مشاهده نمىکنیم.
بنابراین، موضوع توحید و مهدویت و عصمت که ابن تومرت مدعى آنها بود و متهم ساختن مرابطان به تجسیم و بىدینى و تجویز جنگ با آنها. . . همگى بهانههایى سیاسى بودند که ابن تومرت آنها را در راه تحقق بخشیدن اهدافش به خدمت گرفت. همچنین است تشکیل هیأتهاى اهل عشره و اهل خمسین و طلاّب. همۀ اینها تشکّلات سیاسى-یا بگو: حزبى-بودند که غرض از آنها ساختن یک پایگاه سیاسى به منظور تمرکز قدرت در دست محمد بن تومرت و نامزد جانشینى او بود، و هدف اصلى از همۀ اینها هم انتقال حاکمیت بر مغرب دور از صنهاجیان به مصمودیان بود.
چهرهاى که این نیروى سیاسى در نهایت به خود گرفت چهره مجموعهاى از قبایل مصمودى بود که به مهدى ایمانى راستین داشت و در اینکه وى از نیروهاى غیرعادى فراوانى برخوردار است تردید نمىکرد. همچنین بر این باور بود که پیرویشان از او آنان را قادر به ایجاد یک حکومت مصمودى خاص این قبایل مىسازد. این مجموعه از قبایل همگى از مجموعه قبایل مصموده یا مصامده، یا مصادمه جبل درن، بودند. (حسین مونس همان صص 311تا 313)
دیدگاه عبدالله عنان:
عنان بعد از نقل ویژگی های منفی و ثبت وی(عنان ج3 صص192-193) می گوید: مردى بود با تعصبى شدید و ارادهاى قوى و خونریز. آنسان که در ریختن خون هیچ پرهیز و احتیاطى نمىشناخت. براى پیش بردن رأى و نظر خویش و رسیدن به هدفى که در نظر مىگرفت از ریختن خون خلق کثیرى از مردم باک نداشت. در برابر مخالفان ذرهاى رحم و شفقت نمىشناخت و زنان و فرزندان و اموالشان را مباح کرده بود. (ابن ابى زرع، روض القرطاس، ص ١١٧) و چون مىپنداشت که فلان خصم به کتاب و سنت و مبادى توحید اعتقادى چون اعتقاد او ندارد رعایت و یارى احکام شرع را، این خونریزى به حد اعلا مىرسید. چون شنیده بود که مهدى زن اختیار نمىکند، در زندگى خویش زن اختیار نکرد. (ابن القطان، نظم الجمان، (مخطوط یاد شده برگ ١۴ ب و ٣٣ الف). ابن خلدون آن را نقل کرده است، العبر، ج ۶ /ص ٢٩٩.)
ابن تومرت اندیشۀ نبرد با مرابطین را خرده خرده در اعماق ذهن مریدان خویش جاى داد. در آغاز تنها به زبان، امر به معروف و نهى از منکر مىکرد و برمقتضاى این از خونریزى پرهیز داشت ولى هنگامى که دعوى مهدویت کرد به خونریزى دعوت کرد و مىگفت: آنان که در این نبردها کشته شوند، شهیدان راه خدایند.(مقدمۀ اعز ما یطلب، ص١٠٠)
چنانکه از برخى روایات برمىآید، ابن تومرت از اعمال خدعه و کید و مکر براى رسیدن به مقاصد خود دریغ نمىداشت و دیدیم که براى فریب مردم و بهرهگیرى از جهل و سادگى ایشان از چه راههایى وارد گردید و دعوت خویش پراکنده ساخت و بناى کار خود استحکام بخشید. (ابن ابى زرع، روض القرطاس، ص ١١۴و ١١٧)
نقدعبدالله عنان بر ابن خلدون
در این میان تعجب از کار علامۀ فیلسوف ابن خلدون است که همواره در نوشتههاى خود از او دفاع مىکند و دعوت او را درست مىشمارد و امامتش را تصدیق مىکند از جمله مىگوید:
«دیگر از اینگونه گفتارهاى باطل و مذاهب سست بنیاد، مذمت کردن جمعى از فقیهان سست رأى مغرب از امام مهدى، سلطان و بنیانگذار دولت موحدان است. که وى را در قیام به توحید خالص، در برابر مشبهیان و مجسمیان و باطل کردن دعاوى کجروان و گمراهانى که پیش از او بودهاند، به شعوذه و تبلیس نسبت مىدهند و کلیه ادعاهاى وى را درین مورد تکذیب مىکنند، حتى نسبتش را که موحدان مىپنداشتند باید به سبب آن از وى پیروى کنند دروغ مىشمردند و محرک فقیهان در این تکذیبها حسد بردن به پایگاه بلند اوست. چه آنان به گمان خویش، خود را در علم و فتوى و دین همپایۀ او مىدیدند و سپس بر ایشان امتیاز یافت از اینرو که مردم از رأى وى متابعت مىکردند و گفتارش را مىپذیرفتند و جمعیتهاى انبوه بر وى گرد مىآمدند و مرجع قوم به شمار مىرفت. بدین سبب این وضع سخت بر آنان گران آمد و کینۀ شدید او را در دل گرفتند و بر وى خشمگین شدند و به نکوهش و مذمت از شیوهها و عقاید و آراء وى پرداختند و ادعاهاى او را تکذیب کردند. و هم آنان از پادشاهان لمتونه (مرابطان) که دشمنان امام مهدى بودند احترام و بخشش بسیار مىدیدند و در درگاه آن ملوک احترام و بخششى مىدیدند که از دیگران چنان مکانتى نمىیافتند.
زیرا پادشاهان مزبور متصف به سادگى بودند و خود را به دیانت مىبستند و به همین سبب دانشمندان در دولت ایشان منزلتى داشتند و هریک در شهر خود براى مشورت در امور گماشته مىشدند و در میان قوم خود فراخور معلومات خویش پایگاهى داشتند، ازاینرو از آن پادشاهان پیروى مىکردند و با دشمنان ایشان به ستیزه و جدال برمىخاستند. چون مهدى تعالیمى برخلاف آن ملوک آورده بود و آنان را تقبیح مىکرد و در برابر ایشان مقاومت نشان مىداد، فقیهان به منظور پیروى از ملوک لمتونه و تعصب ورزیدن به دولت آنان با مهدى از در کینهتوزى و انکار درآمدند ولى پایگاه مهدى با پایگاه آنان تفاوت داشت. او را حالاتى بود که با معتقدات ایشان وفق نمىداد و چگونه مىتوان او را با دیگران مقایسه کرد؟ او کسى بود که با انکار و انتقاد شدید، بدرفتارى بزرگان و سران دولت را مورد بازخواست قرار داد و با اجتهاد و تبحر خویش با فقیهان آنان به مخالفت برخاست و در میان قوم خویش نداى حق در داد و آنان را دعوت کرد که با او در مجاهده همراهى کنند و در نتیجه دولت را ریشه کن کرد و بکلى واژگون ساخت. دولتى که تا چه اندازه نیرومندتر و تا چه پایه با شکوهتر بود و از لحاظ همراهان و سپاهیان به درجات بر پیروان او برترى داشت و در این نبرد عظیم از هواخواهان و یاران مهدى نفوسى بىشمار به هلاکت رسیدند و هیچکس جز آفریدگار آنان نمىتواند عدد آنها را بشمارد.
پیروانى که تا سرحد مرگ با او پیمان بسته بودند و با جانسپارى و فداکارى وى را از هلاکت نجات دادند و با فدا ساختن جان و ریختن خون خود در راه پیشرفت آن دعوت و تعصب ورزیدن بدان طریقه به خداى تقرب جستند. تا اینکه طریقۀ مهدى بر همۀ مذاهب اعتلا یافت و عقاید و افکار او در مغرب و اندلس (اسپانیا) انتشار یافت. وى در عینحال از روش پرهیزگارى و محرومیت از لذایذ و اجتناب از تنعمات دنیوى پیروى مىکرد و شکیبایى بر شداید و ناملایمات و ناچیز انگاشتن کامرانیهاى این جهان را از دست نمىداد تا خداى او را به جهان دیگر منتقل ساخت و او از لذایذ دنیا بهرهمند نشد و از متاع و ثروت اینجهان چیزى نداشت. حتى فرزند خود را با آنکه بسیارى از نفوس شیفتۀ فرزندند در زندگى ندید و از همه آرزوها چشم پوشید. بنابراین اى کاش مىدانستم اگر این همه پرهیزگارى و پارسایى در راه خدا نبوده است چه قصدى از آن داشته است؟ او از لذتها و کامرانیهاى این جهان در سراسر زندگى خود حظى برنگرفت و با این همه اگر وى آهنگ ناشایستى مىداشت همانا کار او به مرحلۀ کمال نمىرسید و دعوتش توسعه نمىیافت. آیین خداست که در میان بندگانش پیش از این گذشته است». (ابن خلدون، مقدمه (چاپ بولاق) ص ٢٢. ترجمه این فقره را از ترجمه مقدمۀ ابن خلدون به قلم استاد فقید پروین گنابادى برگرفتیم، ج١ ص ۴٧. مترجم.)
ابن خلدون آنجا که از خطاهاى مورخین و اوهام و دعویهاى مغرضانۀ ایشان سخن مىگوید، بدینگونه از مهدى دفاع مىکند و اکنون مىبینم او خود در این دفاع از محمد بن تومرت و صدق ادعاى او راه خطا پیموده است. ما پیش از این در زندگى او که سخن مىگفتیم مواردى یافتیم که اولا در صدق انتساب او به اهل بیت ما را به شک مىانداخت. دیگر بر خود بستن مهدویت است که این نیز از جهت دینى و هم از جهت تاریخى درخور تردید است. ما معتقدیم که متفکرى بزرگ و مورخى فیلسوف چون ابن خلدون محال است که چنین ادعایى را تصدیق کند. بلکه آنچه او را به دفاع از ابن تومرت وا داشته انگیزههاى شخصى است. نخست آنکه بنى خلدون- خاندان مورخ - از هنگامى که در اوایل قرن هفتم هجرى از اندلس بیرون آمدند، در تونس اقامت گزیدند و در ظل رعایت بنى حفص پادشاهان دولت حفصیۀ موحدیه که آن را امیر ابو یحیى زکریا بن عبد الواحد بن ابى حفص عمر- الموحدى تأسیس کرده بود قرار گرفتند. اجداد مورخ همه در سایۀ این دولت به مناصب مهم رسیدند و صاحب نفوذ و وثوق شدند. ابن خلدون خود بخشى از زندگى خود را در سایه عنایت ایشان سپرى ساخت. و نخستین نسخه مقدمه و تاریخ العبر را به سلطان ابوالعباس الحفصى در سال ٧٨۴ ه تقدیم کرد. بنابراین معقول نیست که مورخ در مقدمۀ خویش در امامت و مهدویت ابن تومرت طعن زند زیرا این دعوى اساس قیام دولت موحدین بود. دیگر آنکه منطق سلیم حکم نمىکند که پیروزى دعوت ابن تومرت دلیل صدق این دعوت باشد. زیرا پیروزى سیاسى و نظامى یک دعوىدار یا متغلب ذاتا دلیل صدق پیشوایى یا دعوت دینى او نیست.
سوم آنکه انکار صدق دعوت ابن تومرت منحصر به فقیهان مرابطین نیست که ابن- خلدون سبب آن را حقد و حسدى که در انسان انگیخته شده بود مىداند بلکه بسیارى از مورخین این دعوى را انکار کردهاند.
ابن خلدون به دفاع از صحت دعوى ابن تومرت بسنده نمىکند بلکه به دفاع از نسب او که به اهل بیت مىرسد نیز مىپردازد. در اینجا استدلال او از حیث منطق بسى ضعیفتر است. آنجا که مىگوید دلیلى به انکار این نسبت نداریم زیرا مردم خود به نسب خویش آگاهترند و چون از ضعف منطق خویش آگاه است، مىافزاید که ظهور مهدى متوقف بر نسب نبود کار او قائم به عصبیت قبیلگى او بود در هرغه و مصوده. نسب فاطمى او امرى پنهانى بود که خود و عشیرهاش از آن خبر داشتند و براى هم نقل مىکردند. (ابن خلدون، المقدمه. ص ٢٣)
موضع ابن خلدون در دفاع از دعوت محمد بن تومرت و نسب او موضعگیرى او را در بحث از نسب خلفاى فاطمى یعنى عبیدیان به یاد مىآورد. در آنجا نیز مىکوشد تا آن را تأیید و اثبات کند و سخن مخالفان و طاعنان را «اخبار واهى» مىداند.
در هر دو مورد ابن خلدون نمىخواهد بپذیرد که بنیانگذار چنان دولت عظیمى مدعى در نسب بوده است درحالىکه احفاد او قریب به دویست و هفتاد سال فرمان راندهاند. ابن خلدون بجاى آنکه در برابر آن طاعنان در نسب، دلایلى درخور و منطقى بیاورد به چنین دلایل ضعیفى متوسل مىشود (عنان،ج 3 صص 194-197)
فصل سوم
رحلات ومسافرت های علمی /ابن تومرت درشرق
ابن تومرت درسال 500ق/1107م (همانجا) یا 501ق (مراکشى، 178) با دستى تهى سوس را ترک کرد. نخست دریا را به قصد اندلس پیمود و به قرطبه رسید. در این شهر که آن زمان یکى از مراکز علمى مهم به شمار مىرفت (ابن خلدون، العبر، 6(2)/465) یک چند نزد قاضى ابن حمدین درس خواند و از اندیشههای ابن حزم اندلسى متأثر گردید آنگاه در بندر المریه، جنوب شرقى اسپانیا، به کشتى نشست و به جانب شرق حرکت کرد. بر سر راهش به شهر هدیة تونس وارد شد و از امام ابوعبدالله محمد بن على مازری (د 536ق/1142م)، فقیه و محدث مشهور مالکى (ابن خلکان، 4/285) دانش آموخت. سپس به اسکندریه رفت و در خدمت امام فقیه ابوبکر محمد بن ولید طرطوشى (د 520ق/1126م) معروف به ابن رندقه، فقیه پرهیزگار مالکى (همو، 5/264) به تعلم پرداخت (زرکشى، 4) و از اسکندریه به قصد زیارت حج به مکه رفت و مدتى کوتاه در این شهر اقامت کرد و از علم شریعت، حدیث نبوی و اصول فقه و دین توشة سرشاری برگرفت (ابن خلکان، 5/46). چون در این شهر به امر به معروف و نهى از منکر پرداخت، مردم آزارش کردند و از شهر بیرونش راندند (ذهبى، سیر، 19/542). پس از ادای فریضة حج یا بنا به اقوالى، پیش از آن، به بغداد نیز رفت و آنجا به دیدار جمعى از علما از جمله کیا ابوالحسن هراسى (د 504ق/1110م)، فقیه مشهور شافعى و یکى از مدرسان نظامیه بغداد (ابن خلکان، 3/286) توفیق یافت (ابوالفدا، 232). در بغداد فقه و اصول را نزد ابوبکر محمد بن احمد الشاشى (د 507ق/1114م) فقیه شافعى و حدیث را از مبارک بن عبدالجبار و دیگران شنید (مراکشى، 178). گرچه مورخانى که گزارشى از احوال ابن تومرت را آوردهاند، عموماً از دیدار وی با امام محمد غزالى (د 505ق/1111م) یاد کردهاند، ولى اغلب آنها مانند ابن خلدون ( العبر، 6(2)/466) و ابوالفدا (ص 232) دربارة این ملاقات اظهار تردید مىکنند. حتى بعضى، مانند ابن اثیر (10/570) از قدما، و گلدزیهرو مولرو محمد عنان از متأخرین، آن را داستانى مجعول مىدانند (عنان، عصر المرابطین، 161، 163).
آنچه مورخان دربارة دیدار این دو شخصیت گفتهاند گزارش یک دیدار عادی و ساده نیست، بلکه ظاهراً شرح یک زمینه چینى است که طراحان آن، یعنى بعضى از شیفتگان یا مقربان ابن تومرت خواستهاند به کمک آن وی را در هالهای از قداست و رمز فرو برند و زعامت دینى و مهدویت او را امری از پیش مقدر شده و مؤید به امدادهای غیبى و تأییدات الهى جلوه دهند. علت تردید در قبول داستات ملاقات غزالى با ابن تومرت، عدم انطباق زمانى میان آخرین سالهای اقامت غزالى در بغداد و ورود
احتمالى ابن تومرت به این شهر است. همانگونه که گفته شد، ابن تومرت در 500 یا 501ق از زادگاه خود بیرون رفت و پس از مدتى اقامت در اندلس، مهدیه و اسکندریه و ملازمت خدمت عدهای از علما و فقها، به حج رفت و سرانجام به بغداد رسید، در حالى که غزالى در 488ق مسند تدریس خود را در نظامیه ترک کرد، و ده سالى را به سیاحت در دمشق، بیت المقدس، مدینه و نیز زیارت حج گذراند و آنگاه به بغداد بازگشت و پس از توقف کوتاهى در این شهر به نیشابور رفت و تا هنگام مرگ هرگز به عراق برنگشت. بنابر این، احتمال قریب به یقین آن است که ابن تومرت موقعى به بغداد رسید که غزلى آن شهر را ترک کرده بود.
دیدگاه حسین مونس
ابن تومرت ابتدا در زادگاه خود و سپس در مراکش به تحصیل دانش پرداخت و حوالى سال ۵٠١ ه/ ١١٠٧ - ١١٠٨ م سفر تحصیلى طولانىمدت خود به مشرق را آغاز کرد. جزئیات این سفر جاى شک و تردیدهاى بسیارى دارد؛ زیرا، ابن تومرت مىگوید که وى به بغداد رسید و نزد ابو حامد غزالى درس خواند و حتى سخنانى را که میان او و حجة الاسلام گذشته است نقل مىکند. در صورتى که این مطلب بعید به نظر مىرسد؛ چون غزالى در سال ۵٠٠ ه/ ١١٠۶ م به طوس رفت و دیگر به بغداد یا دمشق برنگشت و در سال ۵٠۵ ه/ ١١١١ م درگذشت. بنابراین، اگر ابن تومرت در سال ۵٠۶ ه کشورش را ترک کرده باشد قطعا با غزالى دیدار نداشته است. از این بالاتر، ما حتى در رفتن او به بغداد و یا حجاز هم بسیار شک داریم. بلکه نهایت چیزى که با اطمینان مىتوان گفت این است که وى به اسکندریه و شاید هم به قاهره رسید و مدتى طولانى در مصر و قیروان اقامت کرد و دانش فراوانى آموخت. (حسین مونس ج2ص 288)
دیدگاه عنان
ملاقات با غزالی-افسانه دیدار
وی پس ازنقل روایات دیدار ابن تومرت با غزالی می گوید: " بنابراین بعید مىنماید که ابن تومرت که براى اولین بار در سال ۵٠٠ ه از وطن خود خارج شده غزالى را در بغداد یا در یکى از شهرهایى که در خلال سفر خود در آنها درنگ کرده است دیده باشد، نیز ممکن نیست که این دیدار به هنگام بازگشت غزالى به بغداد اتفاق افتاده باشد، زیرا این بار غزالى در بغداد چندان درنگى نکرد و براى تدریس در نیشابور به دعوت سلطان ملک شاه رهسپار نیشابور گردید. و اندکى بعد به زادگاه خود طوس رفت و در آنجا به عبادت و تألیف پرداخت تا در ماه جمادى الثانیۀ سال۵٠۵ ه ماه دسامبر سال ١١١٢ م وفات کرد.
بدینگونه از جهت تاریخى دیدار میان ابن تومرت و امام غزالى بهطور آشکار امرى محال بوده است. اما دنبالۀ روایت چنین است که چون ابن تومرت امام غزالى را دید او را از آتش زدن کتاب احیاء علوم الدین در اندلس و مغرب به دست مرابطین خبر داد و غزالى به خشم آمد و دست به دعا برداشت و گفت: «بار خدایا دولتشان را پراکنده ساز همچنانکه کتاب مرا پاره پاره کردند و حکومتشان را سرنگون ساز همچنانکه آن را در آتش سوختند» آنگاه ابن تومرت گفت: از امام مىخواهم که دعا کند که برافکندن آن دولت به دست من باشد و غزالى در حق او دعا کرد (الحلل الموشیه ص ٧۶ و ٣٧٧ ) این داستان نیز از اساس با تاریخ وفق نمىدهد. زیرا فرمان مرابطین براى سوزانیدن کتاب احیاء علوم الدین در سال ۵٠٣ ه صادر گردید، در اوایل دولت على بن یوسف. و آنچنانکه ابن القطان خبر مىدهد این واقعه بعد از رفتن غزالى براى آخرین بار از بغداد به نیشابور و حدود یک سال پیش از وفات او بوده است. بنابراین، ملاقات میان ابن تومرت و غزالى، کى و کجا واقع شده است؟ چگونه مىتوان با این اختلافات گفتگوى او را با غزالى در باب سوختن کتاب احیاء العلوم تصدیق کرد.
این افسانه نیز مجعول است آنسان که انتساب ابن تومرت به اهل بیت مجعول است. بافندگان این افسانهها مىخواستهاند بر گرد شخص و سیرت او هالهاى از رموز و تقدس بیافرینند، براى این مقصود امام غزالى را که در آن روزگار از حیث علم و دین و پارسایى در جهان اسلامى از جمله در مغرب نیک اشتهار داشت، برگزیدند.
علاوه بر این غزالى با سرسلسلۀ دولت مرابطین یوسف بن تاشفین رابطۀ نزدیک داشت و یوسف تحت تأثیر تعلیمات شرعى او بود و غزالى دولت او را تأیید مىکرد. رنگ افسانهاى این روایت آنگاه به خوبى آشکار مىشود که چون غزالى ابن تومرت را دید از صفات و شمایل او آگاه گردید به مجلسیان خود گفت: «این مرد بربرى صاحب دولتى خواهد شد. در مغرب اقصى به پاى خواهد خاست و کارش بالا خواهد گرفت و مملکتش گسترده خواهد شد. اینها همه از ناصیۀ او هویداست». یکى از اصحاب امام غزالى سخنان او را براى ابن تومرت حکایت کرد و خبر داد که این پیشگوئیها در نزد او و در کتابى نوشته شده. ابن تومرت کمر به خدمت امام بست و همچنان در نزد او تقرب یافت تا بر اخبارى که در آن کتاب آمده بود دست یافت. چون یقین حاصل کرد عزم مغرب نمود تا آنچه را مقدر شده به انجام رساند. (ابن ابى زرع روض القرطاس، ص ١١٠و١١١)
افسانه دیدار ابن تومرت و غزالى بدینجا پایان نمىیابد، بلکه کار به کتابى منسوب به غزالى به نام «سر العالمین و کشف ما فى الدارین» و بهطور خلاصه «السرالمکنون» مىکشد که در آغاز آن آمده است که «نخستین کسى که این کتاب را استنساخ کرد و پنهان از مردم در مدرسۀ نظامیه نزد من قرائت کرد- بار دوم که از سفر بازگشتم- مردى بود از سرزمین مغرب به نام محمد بن تومرت از مردم سلمیه که من در چهرۀ او نشان پادشاهى یافتم» (در مقدمه گلدزیهر به زبان فرانسوى بر کتاب اعز ما یطلب آمده است. (ص١٩ ). ولى من این عبارت را در دو نسخه خطى دارالکتب المصریه از این کتاب نیافتم. (شمارههاى١٨٠ و ٢٠۴ مجموعهها) مترجم گوید: در نسخۀ خطى کتاب سرالعالمین منسوب به غزالى، متعلق به اینجانب عین عبارت آمده است. (عنان ج3 ص 162).
بسیارى از مورخین و متفکرین را مىیابیم که یا این اسطوره را رد کردهاند، یا پذیرفتهاند. مثلا ابن الاثیر آن را بصراحت رد مىکند و مىگوید که «صحیح این است که ابن تومرت هرگز با او (یعنى غزالى) دیدار نکرده» . (ابن الاثیر، الکامل، ج ١٠ /ص ١٠١) ابن خلدون در آن تردید مىکند، همچنین ابن الخطیب (ابن خلدون. العبر، ج ۶ /ص ٢٢۶ . ابن الخطیب، الاحاطه. ج ١ /ص ۴١٧ و ۴١٨ ). اما محققان امروز آن را مردود مىدانند. از جمله خاورشناس آلمانى میللر و گلدزیهر. گلدزیهر به تناقضات تاریخى اشاره مىکند و مىگوید: «شایسته است در بیان شرح حال ابن تومرت داستان دیدار او را با غزالى نادیده انگاریم زیرا مطلقا درخور قبول نیست. خواه از حیث ترتیب حوادث زمانى یا از حیث منطق خود حوادث. سبب پدید آمدن این افسانهها این است که مردم مىخواهند غیر از صفات شخصیه سبب موجبى خارق العاده براى اعتلاء کسانى که به قدرتى دست یافته و قدرتى را از میان بردهاند، پیدا کنند»(عنان ج 3 ص 163)
تاثیرپذیری ازنظریات علمای مشرق
ناگفته نماند که اینها به معنى آن نیست که ابن تومرت در تعالیم دینى خود از آراء و نظریات غزالى تأثیر نپذیرفته است. مسلم است که ابن تومرت در خلال تحصیلاتش در مشرق از نظریات علماى مشرق در علوم کلام و اصول و سنت آگاهى یافته است. ابن خلدون مىگوید که تحت تأثیر تعالیم اشاعره بود و از آنان علم آموخت و طریقۀ ایشان را در جانبدارى و دفاع از عقاید سلف تحسین مىکرد و نیز در تأویل متشابه از قرآن و حدیث پیرو آنان بود. (ابن خلدون، ج ۶ /ص ٢٢۶ ) ما هنگامى که سخن را به بیان عقاید دینى او بکشانیم در اینگونه مسائل نیز تحقیق خواهیم کرد. اما تأثیر عقاید غزالى در آراء ابن تومرت و احکام و سنن دینى او نیک آشکار است. بویژه آنجا که با سنن دینى موجود در مغرب به مبارزه برمىخیزد. این مبارزه بیشتر بر اساس تعالیم کلامى غزالى استوار است. برخى از خاورشناسان بر این عقیدهاند که ابن تومرت عمیقا تحت تأثیر غزالى نبود زیرا هرچند سخن از زهد و پرهیزگارى مىگوید در گفتار او گرایشى به معارف صوفیه که اساس تعالیم غزالى است آشکار نیست و این از موارد خلاف میان او و غزالى است (مقدمۀ گلدزیهر بر کتاب محمد بن تومرت که از آن یاد کردیم. ص ٢٠ - عنان ج 3 ص 163)
فصل چهارم
مغرب ،جلوه گاه اندیشه ونظام اعتقادی
با توجه به جلوه های اندیشه وتبیین نظام اعتقادی ابن تومرت حضور وی در مغرب را درفصلی جداگانه آوردهایم:
از بغداد به اسکندریّه:
ابن تومرت پس از گذراندن 11 سال در بلاد شرق اسلامى (سالم، 2/770)، در 510ق/1116م (ابن ابى زرع، 173)، به تعبیر ابن خلدون ( العبر، 6(2)/226) «چون دریایى جوشان از علم و شهابى فروزان از دین» آهنگ بازگشت کرد. در راه گذارش باز به مصر افتاد و این زمانى بود که آمر بن مستعلى فاطمى (خلافت: 495-524ق/1102-1130م) بر این کشور حکومت مىکرد. در آن عهد اسکندریه از لحاظ حیات علمى موقعیت بارزی داشت و گروه بسیاری از علمای عصر فاطمى مانند محمد بن میسر فقیه اسکندریه، عبدالرحمان بن عوف بن عمرو، امام ابى بکر طرطوشى و حافظ المقدس در آنجا متوطن بودند و تأثیر عظیمى در رونق نهضت علمى این شهر داشتند (سالم، 2/771). ابن تومرت در اسکندریه که رفاه طلبى و تن آسانى بیش از حد مردم بر وی سخت گران آمد (همانجا)، به امر به معروف و نهى از منکر قیام کرد و به اندازهای در این کار پای فشرد که والى اسکندریه او را از شهر بیرون کرد (مراکشى، 179). مىنویسند هر موقع از خشونت مردم احساس خطر مىکرد و خود را در مخمصه مىدید، به عمد کلامش را آشفته مىکرد و به لکنت تظاهر مىنمود تا جایى که او را دیوانه مىپنداشتند (ابن خلکان، 5/46).
از اسکندریه تا ملاله:
در بندر اسکندریه به قصد مغرب به کشتى نشست. در کشتى به عادت معمول، امر به معروف و نهى از منکر آغاز کرد و کشتى نشستگان را به اقامة نماز و تلاوت قرآن ملزم ساخت (همانجا) و آنان که از اصرار او به تنگ آمده بودند، به دریایش افکندند، اما او بیش از نصف روز به روی آب شناور بود، بى آنکه آسیبى به وی برسد. اهل کشتى که این دیدند، مقهور عظمتش شدند. پس او را از آب برگرفتند و به خدمتش در ایستادند و تا پایان سفر از هیچ اکرامى به او فروگذار نکردند (مراکشى، 179). مورخانى که رؤیای ابن تومرت را، که دیده بود دوبار همة آن دریا را نوشیده، گزارش کردهاند (ابن خلکان، 5/46؛ سبکى 4/71)، ظاهراً به این رویداد التفات داشتهاند. گویا نخستین شهری که پس از ورود به بلاد مغرب نزدیک، بدان پای نهاد، و ظاهراً تنها ابن خلدون ( العبر، 6(2)/466) بدان اشاره کرده، طرابلس بود، در این شهر که علما را منحرف از مذهب راستین خود یافت، آنان را به باد انتقاد گرفت. آنچه در توان داشت، در این راه دریغ نکرد تا جایى که خویشتن را دستخوش آزار مردم کرد (همان، 6(2)/467). مورخان عموماً مىنویسند که ابن تومرت پس از ترک اسکندریه، بر سر راه خود به مغرب، به مهدیه وارد شد، امیر افریقیه در آن وقت ابوطاهر یحیى بن تمیم بن معز صنهاجى (حک 501 - 509ق) بود (ابن خلکان، 5/46؛ ابن کثیر، 12/186)، لیکن گزارش مورخان دربارة تاریخ ورود ابن تومرت به افریقیه و حاکم این بلاد در آن زمان اندکى مغشوش است.
ابن ابى دینار (ص 91) مىنویسد که ابن تومرت در عهد حکومت على بن یحیى بن تمیم به مهدیه وارد شد. در الحلل الموشیة (ص 106) آمده که ماجرای امر به معروف و نهى از منکر ابن تومرت پس از رسیدن به مهدیه، به عزیز بن ناصر گزارش شد و ابن امیر کوشید تا او را دستگیر کند و بنابر این وی به بجایه، شهری در مغرب میانه، گریخت. زکار و زمامه محصصان الحلل، افزودهاند که منظور از عزیز بن ناصر، على بن یحیى بن تمیم بن معز (حک 509 - 515ق) است (همان، 54، حاشیه). واقع این است که در میان سلسلة بنى زیری که بر مهدیه و دیگر شهرهای افریقیه فرمان مىراندند، کسى را به نام عزیز بن ناصر نمىشناسیم. به احتمال زیاد منظور مؤلف الحلل الموشیة از این شخص، عزیز بن منصور بن ناصر بن علناس (حک 500 - 515) از بنى حماد است که بر بجایه سلطه داشتند (زرکشى، 5؛ زامباور، 110). این امیر اتفاقاً در همان سال فوت على بن یحیى درگذشته است. بنابر این، ماجرای اخلال ابن تومرت در مهدیه قاعدتاً باید به حاکم این شهر که یکى از بنى زیریان بوده، گزارش شده باشد، نه به حاکم بجایه که از بنى حماد بوده است. آنچه ابن خلکان (5/46، 47) دربارة تاریخ ورود ابن تومرت به مهدیه گفته است، حکایت از وجود اختلاف دیگری در گزارشهای تاریخى دارد و آن اینکه او در بعضى از تاریخها خوانده که ابن تومرت در زمان پدر یحیى بن تمیم، یعنى ابوطاهر تمیم بن المعز بادیس (حک 453-501ق) (لین پل، 48) از مهدیه گذشته است. چنانچه 505ق را تاریخ ورود ابن تومرت به مهدیه بدانیم، پس این امر نمىتواند در عهد حکومت تمیم بن معز بوده باشد، زیرا این امیر در 505ق در قید حیات نبوده است. به علاوه، ابن خلکان خود تصریح دارد که قاضى ابن قفطى سال خروج ابن تومرت را از مصر جزو وقایع 511ق آورده است (5/47). این تاریخ حدود 10 سال پس از پایان حکومت تمیم بن معز بوده است. همچنین اگر اقامت 11 سالة ابن تومرت در شرق را مسلم بدانیم، باز ورود و اقامت وی در مهدیه نمىتواند همزمان با حکومت تمیم بن معز بوده باشد.
باری، ابن تومرت در حالى که از مال دنیا جز قمقمه و عصایى با خود نداشت، در زی سادة فقها به مهدیه وارد شد و به گفتة ابن اثیر (10/570) در مسجد السبت و به روایت ابن خلکان (5/47) در مسجد معلق اقامت گزید. مردم برای کسب علم بر او گرد آمدند. هر کجا منکری مىدید، به تغییر آن مبادرت مىورزید. چون در این کار مبالغه کرد، امیر صنهاجى او را از احضار کرد و به جماعتى از فقیهان دستور داد که در حضورش با او مباحثه کنند. امیر چون هیأت او را نیک یافت و کلام متینش را شنید، وی را احترام کرد و از او التماس دعا نمود (ابن اثیر، 10/570). این خود موجب شهرت بیشتر ابن تومرت گردید (ابن کثیر، 12/186). از گفتة ابن اثیر برمىآید که، به خلاف روایت الحلل، وی با طیب خاطر از مهدیه بیرون رفت. ابن تومرت از مهدیه به منستیر، در شمال مهدیه بر کرانة شرقى تونس امروزی، سفر کرد و با جماعتى از صالحان در آنجا اقامت گزید و پس از مدتى راه بجایه را در پیش گرفت (ابن اثیر، همانجا). پیش از رسیدن به بجایهگذار او به شهرهای تونس و قسنطینه افتاد. در آن زمان امرای بنى خراسان بر تونس حکومت داشتند (زرکشى، 4). همینکه ابن تومرت به تونس وارد شد طالبان علم به او روی آوردند و او مدتى را به ارشاد خلق و تعلیم کتاب و سنت به فقها صرف کرد. آنگاه از همراهان معدود خود خواست که آمادة حرکت به مغرب اقصى شوند.
شرح سفر و ماجراهای او پس از ورود به تونس تا زمان مرگ را، یکى از مریدانش به نام ابوبکر ابن على صنهاجى معروف به بیذق در خاطرات خود گزارش کرده است. به درستى معلوم نیست که وی در چه تاریخى به خدمت ابن تومرت پیوسته است. آیا نخستین بار در تونس با او ملاقات کرده، یا پیش از ورود ابن تومرت به این شهر در ملازمتش بوده است؟ آنچه به وضوح از یادداشتهای او که با عنوان اخبار المهدی به چاپ رسیده، برمىآید، این است که بیذق در تونس جزو پیروان ابن تومرت بوده و با دو نفر دیگر به نامهای یوسف دکالى و حاج عبدالرحمان در مصاحبت او تونس را به قصد قسنطینه ترک کردند (بیذق، 50، 51). ابن تومرت در این شهر با عبدالرحمان میلى فقیه، یحیى بن قاسم و عبدالعزیز بن محمد دیدار کرد. امیر قسنطینه ابن سبع بن عزیز و قاضى آن قاسم بن عبدالرحمان بود. ابن تومرت در کنار تدریس به طلبة علم، به آنچه خلاف موازین اسلام برمىخورد، سخت مىتاخت و خواستار اجرای دقیق حدود شرع مىشد. روزی دید که مىخواهند متهم به قتلى را تازیانه بزنند، اعتراض کرد و گفت کسى که قتل بر او واجب است، مستوجب تازیانه نیست. جایى دیگر که سارقى را تازیانه مىزدند، به مجریان حد گفت: شما از شرع به دور افتادهاید. حد این سارق قطع دست است، ولى شما از سر جهل ضرب تازیانه را جانشین قطع ید مىکنید و اجرای دو حد برای جرمى واحد جایز نیست. آنگاه از سارق خواست که پیش او صادقانه توبه کند و او چنین کرد (همو، 51). به بجایه که رسید، در مسجد ریحانه منزل گزید و فقیهانى چون محرز، ابراهیم زبدوی و ابراهیم محمد بن میلى به سویش شتافتند. باز به شیوة مألوف خود به امر به معروف و نهى از منکر مشغول شد.
امیر بجایه، عزیز بن منصور بن ناصر بن علناس بن حماد، مردی عیاش و تندخو بود. او و اتباعش مرتکب اعمال زشت مىشدند. روزی ابن تومرت بر منکراتى که از او در ملا´ عام سر زد، سخت معترض شد و به سبب آن بلوایى به راه افتاد. امیر و خاصگان او بر ابن تومرت خشمگین شدند و در کار او به مشورت نشستند (ابن خلدون، العبر، 6(2)/467). سرانجام امیر فرمان داد تا گروهى طالب علم با مناظره با وی مأمور شوند. آنان در سرای یکى از این طالبان علم گرد آمدند. ابن تومرت نخست از شرکت در مجلس مناظره تن مىزد، اما به اصرار عمر بن فلفول کاتب با آنان به مباحثه نشست. هر چه از او سؤال کردند، پاسخ گفت، اما آنها نتوانستند به هیچ یک از پرسشهای او جواب گویند. ابن فلفول از او استدعا کرد که از امر به معروف و نهى از منکر دست بدارد، ولى او که برای خود رسالتى قائل بود، و از طرفى هم از عاقبت کار اندیشه داشت، از این کار ابا کرد، اما به یکى از آبادیهای نزدیک بجایه به نام ملاله، بر ساحلدریایمغرب، نقلمکان کرد (عنان، عصرالمرابطین، 165، به نقل از ابن قطان).
در ملاله:
دورة بسیار مهمى از زندگى دینى - سیاسى ابن تومرت در ملاله که چند فرسنگ از بجایه فاصله داشت، آغاز گردید. این ناحیه مرکز یکى از قبایل صنهاجه به نام بنو و ریاکل بود که از عزت و اعتباری برخوردار بودند (ابن خلدون، العبر، 6(2)/467). اینان مقدم ابن تومرت را محترم شمردند و پناهش دادند. حاکم بجایه از آنان خواست که او را تحویل وی دهند، لیکن آنان از این کار خودداری کردند و خشم امیر را برانگیختند. ابن تومرت مدتى در میان مردم به تدریس پرداخت (همانجا). اهل ملاله برای وی مسجدی بنا کردند و طالبان علم از هر گوشه و کنار به خدمتش آمدند. در این ناحیه نیز هیچگاه رسالت شرعى خود را از یاد نبرد. بر کنار جادهای در حومة این شهر بود که او به عبدالمؤمن بن على کومى برخورد. این مرد پس از اندک زمانى در رأس اصحاب ابن تومرت قرار گرفت و در پیشبرد نقشههای او بالاترین نقش را ایفا کرد. ماجرای دیدار این دو شخصیت معروف چنان با گزارشهای افسانهآمیز و شاخ و برگهایى آراسته شده است که بازشناختن واقعیت از خیالبافیهای مریدان شیفتة ابن تومرت، دشوار مىنماید. خلاصة گزارش این دیدار که ابوبکر صنهاجى آن را به تفصیل در یادداشتهای خود آورده، به این شرح است:
عبدالمؤمن بن على به قصد تحصیل علم همراه عمویش یعلو از مغرب اقصى به سوی شرق مىرفت. پیش از ورود به بجایه به متیجه رسید و چند روزی در آنجا اقامت کرد. شبى خوابى دید. برای تعبیر آن به اشارة عموی خود به ملاله پیش ابن تومرت رفت و این فقیه سوسى او را از سفر به شرق بازداشت. گزارش مورخان دیگر دربارة ملاقات عبدالمؤمن و ابن تومرت با آنچه بیذق روایت کرده، در بعضى جاها، تفاوتهایى دارد. عبدالواحد مراکشى (ص 182) محل دیدار این دو را فنزاره از بلاد متیجه مىداند، حال آنکه در گزارش بیذق متیجه محلى است که عبدالمؤمن نخستین رؤیاهایش را در آنجا دید و از آنجا به بجایه و سرانجام به ملاله پیش ابن تومرت رفت. طبق روایت ابن خلدون ( العبر، 6(2)/467)، همان زمان که ابن تومرت بر کنار جادهای نزدیک ملاله به نظاره نشسته بود، عبدالمؤمن را دید و وی را از سفر به مشرق منصرف کرد.
روایت عنان از ملاقات با عبدالومن
ابن تومرت از عاقبت کار خویش بیمناک شد و از بجایه بیرون شد و در جایى نزدیک به آن موسوم به ملاله جاى گرفت. در آنجا در میان اعیان صنهاجه بود که مأوایش دادند و اکرامش کردند. والى بجایه از ایشان خواست که تسلیمش کنند و آنان ابا کردند. ابن تومرت چندى در میان ایشان زیست تدریس مىکرد و چون فراغت مىیافت، روى تختهسنگى بر کنار راه و در نزدیکى ملاله مىنشست. روزى مردى سالمند و جوانى خوشمنظر بیامدند. این جوان زیباروى کسى جز عبد المؤمن بن على بن علوى نبود: مردى که مقدر شده بود که از اصحاب بزرگ مهدى گردد و از بزرگترین سرداران و جانشین و وارث دولت او. این جوان با عم خود از شهرى نزدیک تلمسان آمده بود و اکنون براى طلب علم راهى مشرق بود و نیز آهنگ گزاردن حج داشت. ابن تومرت از احوال او پرسید و چون دانست که به چه کار مىرود، او را گفت که علم و شرف و نام بلند ١۶۶ که به طلب آنها برخاسته اکنون در همین جاست. اگر در صحبت او درآید به همۀ آنها خواهد رسید. سپس او را دعوت کرد در امر به معروف و نهى از منکر و احیاء علم و نابود ساختن بدعتها با او یار شود(عنان ج3 صص 165-166).
ابن القطان از دیدار عبد المؤمن با ابن تومرت تصویرى دیگر دارد. خلاصه آنکه ابن تومرت چون از بجایه بیرون آمد و در ملاله جاى گرفت، طالبان علم نزد او شتافتند. از کسانى که نزد او آمد یکى فقیه عبد الواحد بن عمر التونسى بود.
عبد الواحد به او دلبستگى یافت و چندى ملازم او شد. تونسى از فقهاى رباط تلمسان بود. چون بمرد شاگردانش هماهنگ شدند که ابن تومرت را نزد خود خوانند تا در جاى تونسى به تدریس پردازد. پس عبد المؤمن را به نزد او فرستادند. عبد المؤمن از شاگردان تونسى بود. (ابن القطان، نظم الجمان (نسخۀ یاد شده، برگ ٣ب) عنان ج3ص 166) عبد المؤمن شیفتۀ شخصیت ابن تومرت گردید و از کثرت علم او در شگفت شد و خدمت و مصاحبت او برگزید. از اینجا اسطوره آغاز مىشود. گویند ابن تومرت به کتاب جفر از علوم اهل بیت دست یافته بود. در آن کتاب آمده بود که مردى از ذریۀ رسول خدا در مغرب اقصى ظهور مىکند و استقامت کار او به دست مردى است از اصحاب او. همچنین در آن کتاب نام عبد المؤمن به صورت حروف مقطع آمده بود. و زمان ظهور او را بعد از قرن پنجم ذکر کرده بود. ابن تومرت که نشانههاى آن ذریۀ رسول خدا را در خود یافته بود اینک در پى یافتن مردى بود به نام عبد المؤمن. چون عبد المومن را دید و نام او شنید، دریافت که این همان مردى است که در پى اوست. (ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج ٢ /ص ۴٩ . المراکشى، المعجب، ص ١٠٠)
برخى گویند که ابن تومرت عبد المؤمن را در جایى به نام فنزاره از بلاد متیجه دید. عبد المؤمن در آن هنگام در همان روستا به تعلیم اطفال مشغول بود. عبد المؤمن چندى با ابن تومرت دوستى ورزید سپس در خدمت او ماند و چندى در ملاله نزد او درس خواند. سپس هر دو از ملاله به وانشریش رفتند. در آنجا مردى از قبیلۀ هرغه، یعنى قبیلۀ ابن تومرت به او پیوست. این مرد ابو محمد البشیر نامیده مىشد.
از ملاله به تینملل:
ابن تومرت با یاران خود که اکنون بر تعدادشان افزوده شده بود، به جانب اخماس حرکت کرد. در این شهر مسجد ویرانى را دید و دستور داد آن را از نو بنا کنند. از اخماس به کساس رفتند، در آنجا نیز به امر او مسجدی متروکه را مرمت کردند، از آنجا به ملیانه و از ملیانه به وانشریس یا وانشریش سفر کردند.
در وانشریش، شهرکى از توابع بجایه، ابن تومرت به عبدالله بن محسن وانشریشى برخورد (بیذق، 58، 59) که دست تقدیر او را نزدیکترین یاران وی، بعد از عبدالمؤمن، قرار داده بود. به درستى روشن نیست که آیا این نخستین ملاقات ابن تومرت با وانشریشى بود، یا مدتى پیش از آن او را دیده بود. البته از ظاهر روایات چنین بر مىآید، که این دو نخستین بار در وانشریش دیدار کردند. بیذق از شخصى به نام یرزیجن بن عمر معروف به عبدالواحد یاد مىکند که نزدیک مسجد محل اقامت ابن تومرت در ملاله خانه داشت و گویا جزو یاران وی درآمد (بیذق، 53). به گمان عریان و علمى (مراکشى، 181) این عبدالواحد همان کسى است که ابن اثیر از او با عنوان ابوعبدالله ونشریسى، ابن کثیر با عنوان ابوعبدالله تومرتى و ابن خلکان به اسم عبدالله ونشریسى، با حذف «ابن» یاد کردهاند و همه به شخص واحدی نظر دارند که نامش عبدالواحد، کنیهاش ابوعبدالله و منتسب به و نشریس بوده است و چون این ناحیه در شرق کوههای مصامده بوده، عبدالواحد به شرقى، اشتهار یافته است.
این گفتة مراکشى (ص 181) که عبدالواحد در میان قبایل مصمودی به عبدالواحد شرقى معروف بوده و نخستین کسى است که پس از عبدالمؤمن در سلک مصاحبان ابن تومرت درآمد، مىتواند مؤید نظر فوق باشد. سبکى (4/73) به صراحت مىگوید که عبدالواحد مشرقى در ملاله به ابن تومرت و عبدالمؤمن پیوست و همراه آنان راه مغرب اقصى پیش گرفتند. اگر عبدالواحد و ابن محسن و نشریسى یک فرد بودهاند، پس مىتوان گفت که ونشریسى پیش از ملاقات در ونشریس، در ملاله هم ابن تومرت را دیده است. با اینهمه آنچه موضوع را مغشوشتر مىکند، یادداشتهای خود بیذق (ص 73) است که مىگوید: سومین کسى که با ابن تومرت بیعت کرد، عبدالواحد مشرقى و چهارمین نفر عبدالله بن محسن وانشریسى مکنى به بشیر بود.
ونشریسى فقیهى مهذب، نیک سیرت و فصیح در دو زبان عربى و مغربى بود. روزی ابن تومرت با او در کیفیت دستیابى به مقاصد خویش به گفت و گو نشست و به وی پیشنهاد کرد که دانش و قدرت سخنوری خود را از مردم پنهان نگه دارد و خویشتن را الکن و بىبهره از فضایل نشان دهد. قرار بر این شد که به وقت لزوم، به اشارة ابن تومرت، او دفعتاً اظهار علم و فصاحت کند به گونهای که خلق، کار او را حمل بر معجزه کنند و هر چه ابن تومرت و ونشریسى بگویند باور کنند. ونشریسى چنین کرد. آنگاه ابن تومرت عدهای حدود 6 نفر از جوانان بىتجربه، ولى چابک و قوی بنیة مغربى را با خود همراه ساخت. وی به نادانان بىتجربه بیش از هوشمندان زیرک تمایل نشان مىداد (ابن خلکان، 5/48).
در تلمسان:
به دنبال تأمین این قوای مختصر، ابن تومرت و اصحاب، راه خود را به جانب غرب ادامه دادند، تا به تلمسان رسیدند. مردم از ورودی وی با خبر شدند و همگان از وضیع و شریف مقدمش را گرامى داشتند و بزرگان شهر مجذوب او شدند (مراکشى، 183). روزی عروسى را دید که سواره به خانة شوهر مىرود. پیشاپیش او گروهى به لهو و لعب و اعمال خلاف سنت مشغول بودند. ابن تومرت که در نهى از منکرات مصر بود، دفهای آنان را شکست و عروس را از زین پایین کشید (بیذق، 60). سرانجام قاضى تلمسان، این صاحب الصّلاة، او را به سبب شیوهای که در پیش گرفته بود و نیز به سبب مخالفت با اهل منطقه توبیخ کرد، اما به رغم انتظار قاضى که مىپنداشت گوشزدهای او ابن تومرت را از شیوة مختارش بازخواهد داشت، او راه خود را ادامه داد و ناگزیر از تلمسان به وجدات رفت. در این شهر نزد ابن سامغین و محمد بن فارة، قاضى شهر، منزل گزید (همانجا). فقیهانى چون زیدان، یحیى یرنانى، یوسف بن سمغون و دیگران به خدمت او آمدند و فقیه سوسى آنان را به امر به معروف و نهى از منکر سفارش مىکرد. فردای آن روز، زنانى را دید که از جایى که مردان وضو مىساختند، آب مىآوردند. او اختلاط زنان و مردان را خلاف شرع دانست و دستور داد که آبراههای و مخزن آبى نزدیک جامع شهر بسازند.
امر وی که اجرا شد، با یاران به سوی صاء حرکت کرد. در صاء زنانى مزین به زر و زیور در جامههای زیبا دید که شیر مىفروشند. او صورت خود را گرداند و از برابر آنان گذشت و به فقیه یحیى بن یصلیتن که حاضر بود، گفت: چرا از خداوند پروا ندارد و در تغییر منکرات نمىکوشد. سپس ضمن استناد به آیات قرآنى در ضرورت حفظ پوشش زنان، اخطار کرد که اینگونه افعال جاهلى در حکم مخالفت با خداوند است. آنگاه از صاء به شهر دیگری رفت. در این شهر نیز به رسالت شرعى خود ادامه داد. روزی شنید که مردی را زنده به صلیب کشیدهاند. برآشفت و گفت چرا زندگان را مصلوب مىکنید؟ اموات را باید به دار آویخت. چنانچه مرگ بر این مرد واجب است، نخست او را بکشید و سپس به دارش آویزید. یکى دو مورد دیگر نیز که انحرافاتى از حدود شرع مشاهده کرد، گستاخانه تقبیح کرد و خواستار اجرای صحیح موازین اسلام شد. پس از پشت سرگذاشتن چند شهر دیگر، سرانجام به شهر فاس رسید و نخست در مسجد ابن الغنائم و سپس در مسجد ابن الملجوم منزل گزید (همو، 62، 63).
در فاس:
ابن تومرت در این شهر به مسئولیت شرعى خویش ادامه داد. علم و دین تعلیم کرد و مردم را از معاصى و مناهى بازداشت. در یک مورد به پیروان خود فرمود که با گرزهایى در میان گروهى که به لهو نشسته بودند، بیفتند و آنچه از آلات طرب بیابند، بشکنند (همو، 65). بیشتر آنچه مردم را بدان دعوت مىکرد، از مبانى اعتقادی اشعریه سرچشمه مىگرفت. در آن زمان اهل مغرب از شیوههای نظری اشاعره دوری مىجستند و یا هر کس که به راهى جز راه آنان مىرفت، عناد مىورزیدند. والى فاس مجمعى از فقها فراهم آورد تا با ابن تومرت به مباحثه بنشینند. این سوسى ناآرام که میدان را خالى و فقیهان را از علوم کلامى بىبهره دید، موفق شد خودی نشان دهد و در بحث برهمة آنان چیره شود. فقیهان که موضع خود را در خطر یافتند، به والى توصیه کردند که چون حضور ابن تومرت در شهر موجب فساد اذهان مردم مىشود، او را از آن دیار بیرون کند و والى نیز توصیة آنان را پذیرفت (مراکشى، 184؛ سبکى، 4/73).
ابن تومرت از فاس به مغیله و از آنجا به مکناس یا مکناسه روان شد. در مکناسه محلى به نام کدیة البیضاء را پر از زنان و مردانى دید که زیر درختى گرد آمده بودند. از راست و چپ به میان آنان افتاد و متفرقشان ساخت (بیذق، 65) و البته مورد آزار اشرار شهر قرار گرفت (زرکشى، 5). در مکناسه، در مسجد ابى تمیم اقامت گزید و طالبان علم از هر طرف به وی روی آوردند. پس از چند روز تعلیم و ارشاد، راه فنزاره در پیش گرفت و از آنجا به سلا رفت و پیش فقیه احمد بن عشره منزل کرد. بعضى از علما و رجال شهر برای کسب فیض به محضرش شتافتند و او از آنان خواست که مردم را امر به معروف و نهى از منکر کنند. پس از عبور از شهرهایى چند، در 515ق/ 1121م با یاران خود به مراکش وارد شد (همانجا).
در مراکش:
این شهر در آن زمان مرکز امارت امیرالمسلمین على بن یوسف بن تاشفین بود. وی سلطانى بزرگ، بردبار، پارسا، عادل و متواضع بود (ابن ابى زرع، 157، 165؛ ابن خلکان، 5/49).
در اواخر سال ۵١۴ ه/ ١١٢٠ م در شهر مراکش نخستین نشانههاى آغاز یک جنبش دینى به زعامت محمد بن تومرت برضد دولت مرابطى آشکار گردید. در یکى از روزهاى جمعۀ آن سال مردى خرد اندام در جامۀ فقیران به مسجد جامع داخل شد و در نزدیکى محراب در موضعى که ویژۀ امیر المسلمین بود بنشست. چون برخىاز خادمان و کارگزاران مسجد بر او اعتراض کردند، این آیه برخواند «أَنَّ اَلْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اَللّٰهِ أَحَداً»، و چون امیر المسلمین على بن یوسف به مسجد درآمد و حاضران برپاى خاستند این مرد از جاى خود نجنبید و وقتى که نماز پایان یافت برخاست و بر على سلام کرد و گفت «در کشور خود منکرات را منع کن زیرا تو مسئول رعیت خود هستى» و بگریست. امیر المسلمین هیچ پاسخى نداد و چون به قصر خود باز گردید از احوال آن مرد پرسید، گفتند: تازه به این شهر آمده، به میان مردم مىرود و مىگوید که دین بر باد شده است. على بن یوسف وزیر خود ینتان بن عمر را گفت دربارۀ او تحقیق کند، اگر نیازمند است، نیاز او برآورد. آن مرد گفت: نه، نیازى جز تغییر منکرات ندارم.( ابن عذارى، البیان المغرب (اوراق مخطوط که ما یافتهایم) عنانج3 ص156-157) بیذق اینگونه نقل می نماید:
ابن تومرت بعد از ورود به مراکش روز جمعهای به مسجد جامع شهر رفت. على بن یوسف را در آنجا دید که جلوس کرده و وزرا در حضورش ایستادهاند. در کمال گستاخى رو در روی امیر ایستاد و گفت: «خلافت از آنِ خداست و نه از آن تو؛ جایى که نشستهای مقام عدل است؛ آن را به اهلش واگذار و برو». آنگاه بیرون رفت و چون مسجد از جمعیت خالى شد، باز بدان درآمد و با فقیهان به مباحثه نشست و آنان را به نیروی منطق و قدرت بیان مجاب کرد. سپس به مسجد عرفه نقل مکان کرد و چند روزی در آنجا ماند (بیذق، 67، 68). او در مراکش بیش از جاهای دیگری که بر سر راه خود از آن گذشته بود، معاصى و اعمال شنیع دید؛ لذا بر امر به معروف و نهى از منکر افزود. هر روز بر جمع پیروانش اضافه مىشد و مردم به او حسن نیت بیشتر پیدا مىکردند. روزی خواهر امیرالمسلمین و موکب او را همراه با دخترکانى زیبا طلعت دید که گشاده روی در راه مىرفتند. رسم مرابطون چنین بود که زنانشان گشاده روی و مردانشان پوشیده روی در انظار ظاهر مىشدند. لقب ملثمین (روی پوشیدگان) که ابن تومرت از سر تحقیر به مرابطون داد، ناظر به همین شیوة رایج بود. بعدها این کلمه با مرابطون به صورت مترادف به کار برده شد.
باری، ابن تومرت که زنان را در چنان هیأتهایى دید، فرمود که صورتهای خود را بپوشند. آنگاه خود و اصحاب به واپس راندن چارپایان آنان آغاز کردند. در این اثنا خواهر امیر از مرکوب خود به زیر افتاد. گزارش واقعه را به سمع على بن یوسف رساندند و او، به اشارة یکى از معتمدین خود به نام مالک بن وهیب (ابن خلکان، 5/49)، ابن تومرت را احضار کرد و از فقیهان خواست تا با او مناظره کنند (ابن اثیر، 10/571). وقتى در محضر امیر، محمد بن اسود، قاضى مریة از ابن تومرت پرسید که چرا از سلطانى عادل، حلیم و فرمانبردار حق انتقاد مىکنى؟ با تندی و جسارت گفتههای او را یکى یکى رد کرد و به وی یادآور شد که در قلمرو چنین سلطانى، آشکارا خمر فروخته مىشود، خوکان در میان مسلمانان حرکت مىکنند، مال یتیمان به عنف گرفته مىشود و منکراتى از این دست صورت مىگیرد (ابن خلکان، 5/49، 50). به روایت ابن ابى زرع (ص 174) ابن تومرت، به هنگام اظهار این انتقادات تند، شخص على بن یوسف را مخاطب قرار داد و در دنبالة اعتراضاتش به امیر، که در بدو ورود ابن تومرت او را تحقیر کرده بود، گفت: برتوست که سنت را احیا و بدعتهای شایع در قلمروت را نابود کنى.
على بن یوسف پس از استماع مواعظ توبیخآمیز او سر به زیر انداخت و در سکوت فرو رفت. کسى از آن جمع یارای سخن گفتن نداشت، جز مالک بن وهیب که جسارت زیاد داشت و مردی بهرهمند از فلسفه، هیأت و علوم دیگر بود (مراکشى، 185)؛ گفت: قصد این مرد سوسى امر به معروف و نهى از منکر نیست، بلکه خیال شورش را بر ضد ما در سر مىپرورد، مصلحت آن است که تا رشته در دست امیر است، به کشتن یا زندانى کردن او فرمان دهد و الا جبران پىآمدهای فتنة او ممکن نخواهد شد (ابن اثیر، 10/571). گویا فقیهان حاضر در آن مجلس که در بحثهای اعتقادی و کلامى از ابن تومرت شکست خورده بودند، به امیر هشدار دادند که چنانچه این مرد «خارجى» در شهر بماند، عقاید مردم را فاسد خواهد کرد (ابن ابى زرع، 175). امیر که قتل ابن تومرت را مصلحت نمىدید، فرمان داد او را زندانى کنند، اما یکى از بزرگان مرابطى به نام بیان بن عثمان (ابن اثیر، 10/571) یا یینتان بن عمر (بیذق، 68) امیر را از اینکه مىخواست «خدا شناسترین مرد روی زمین« (همانجا) را به بند کشد، منع کرد. این بود که على بن یوسف به اخراج او از مراکش فرمان داد و ابن تومرت هم که با وجود مالک بن وهیب در مراکش، اقامت در این شهر را دیگر صواب نمىدید، آنجا را ترک کرد و در گورستانى در بیرون شهر خیمه زد و گروهى طالب علم به خدمتش آمدند که تعداد آنان رفته رفته فزونى گرفت. ابن تومرت به موازات امر و نهیهای معمول خود و تعلیم دین، مردم را علیه مرابطون که به اعتقاد او کافر بودند، به جهاد تحریض مىکرد (ابن ابى زرع، 175؛ زرکشى، 5). چون مالک بن وهیب از طریق کاهنان و پیشگویان اطلاع یافته بود که مردی از قوم بربر در مغرب خروج و به تغییر شکل سکهها اقدام خواهد کرد، و مىپنداشت که ابن تومرت، به قول ابن خلدون ( العبر، 6(2)/469) «صاحب درهم مربع« است، امیر را بر آن داشت که شورشىِ سوسى را تعقیب کند. امیر گروهى را به دستگیری وی مأمور کرد. بعضى از شاگردان ابن تومرت او را از قصد گماشتگان امیر آگاه ساختند و او در 514ق/1120م شتابناک و مخفیانه آنجا را ترک کرد (ابن ابى زرع، 176) و راه تینملل را در پیش گرفت و بر سر راه خود به اغمات رسید.
بیذق (ص 70) از عالمى در این شهر به نام عبدالحق بن ابراهیم یاد مىکند که به دانش و فهم ابن تومرت حسد مىورزید. فقیه سوسى او را با حجت و منطق قوی ساکت کرد، لیکن به روایت ابن خلکان (5/50)، ذهبى ( سیر، 19/544) و سبکى (4/72)، عبدالحق بن ابراهیم مصمودی کسى بود که ابن تومرت و اصحاب او برای رای زنى پیش او رفتند و او ضمن اکرام فراوان به آنان هشدار داد که اغمات جای امنى برای آنان نیست و مصلحت در آن است که به نقطهای نزدیک اغمات به نام تینملل که محلى کوهستانى و صعب العبور است برود. امکان دارد که بیذق و دیگران از دو شخص جداگانه سخن مىگویند که اتفاقاً شباهت اسمى داشتهاند، زیرا گزارش بیذق را که خود ناظر بخشى از وقایع زندگى ابن تومرت بوده، نمىتوان به سادگى مردود دانست. باری، همینکه ابن تومرت کلمة تینملل را از عبدالحق شنید، به یادش آمد که این نام برای او آشناست (صفدی، 3/325) و قبلاً آن را در یک کتاب جفر دیده است (ابن خلکان، 5/51). بنابر این به قصد این محل، راه جبال سوس را که در واقع خانه و قبیلة او، هرغه، در آنجا بود، در پیش گرفت. نخست بهمسفیوه سپس بههنتاته رسید(ابنخلدون، العبر، 6(2)/468). آوازة ورودش که به قبایل کوهنشین رسید، گروه گروه به خدمتش روی آوردند و به حلقة طاعتش درآمدند. ابن تومرت در هر کدام از آنان که جلادتى مىدید، طرح شورش بر ضد مرابطون را با او در میان مىگذاشت؛ اگر بىدرنگ به او ملحق مىشد، در زمرة خواصش به شمار مىآورد و گرنه از او اعراض مىکرد. معمولاً جوانان پرشور بىتجربه بودند که بىتأمل دست انقیاد به سوی او دراز مىکردند، گرچه پیران احتیاط کار، آنان را از سخط سلطان بر حذر مىداشتند (ابن خلکان، همانجا؛ ذهبى، سیر، 19/544). روز به روز بر شمار حامیان او افزوده مىشد. او مخصوصاً از حمایتهای اسماعیل ایکیک رئیس قبیلة هزرجه برخوردار گردید (بیذق، 71، 72). قبیله هنتاته که یکى از نیرومندترین قبایل بود، به وی گروید و رسولانى از جانب تینملل از سر اطاعت پیش او آمدند و به آنجا دعوتش کردند.
فصل پنجم
سیری درزندگی سیاسی وقیام ابن تومرت دربرابر مرابطان
محمد بن تومرت در آغاز با شعار امر به معروف و نهى از منکر ظهور کرد و ریاست سیاسى او از موطنش سوس اقصى، در قبیلۀ هرغه و غیر آن از بطون مصموده آغاز گردید. بنابراین نبرد میان مرابطین و موحدین در عینحال دو وجهه دارد، وجهۀ دینى و وجهۀ قومى و ملى. (عنان ج3ص156)
درگیری با مرابطون:
قصد نهایى ابن تومرت از جمع قوا مقابلة مستقیم با حکومت وقت یعنى مرابطون بود. پس به دنبال اخذ بیعت از طرفداران، به فکر تجهیز آنان برای جنگ با على بن یوسف افتاد. اتفاقاً از 514ق/1120م سلطنت مرابطون بر اثر بروز بعضى ناآرامیها رو به قهقرا نهاده بود (ابن ابى دینار، 109، 110) و این زمینة مساعدی برای فعالیتهای خصمانة ابن تومرت بود. کمابیش همزمان با ورود ابن تومرت به کوههای سوس، فتنهای در قرطبه رخ داد و سلطان مجبور شد بدان سو حرکت کند. مدت زیادی در قرطبه نبود که خبر گسترش حرکت ابن تومرت را در بلاد سوس شنید و چون به مراکش بازگشت، به فکر متوقف کردن او افتاد (عنان، عصر المرابطین، 178)؛ اما چون خطر ابن تومرت را بیش از آنچه تصور مىکرد، یافت، چارهای جز جنگ با او ندید. لذا نیرویى تجهیز کرد و والى سوس ابوبکر بن محمد لمتونى را بر آن گماشت، لیکن چون این نیرو کاری از پیش نبرد، امیرالمسلمین لشکر بزرگتری به قیادت برادرش ابواسحاق ابراهیم به مقابلة او اعزام داشت. اینان نیز قبل از جنگ منهزم و گروه زیادی از آنان مفقود شدند و موحدون بر مواضع دست یافتند ( الحلل، 110). این، مقدمة پیروزیهای بعدی ابن تومرت بود.
توالى و ابعاد بعضى از درگیریها و محاربات ابن تومرت با مخالفان و محل دقیق آنها کاملاً روشن نیست. به نظر مىرسد پارهای از این رویاروییها پیش از انتقال ابن تومرت به داخل تینملل و بقیه بعد از آن رخ داده باشد. به علاوه، بعضى از این مناقشات که به غزوات معروف شدهاند، جز برخوردهای جزئى با بعضى از قبایل تابع مرابطون نبوده است (سالم، 2/779). بیذق (ص 74-77) شرح 9 غزوه را زیر عنوان غزوات ابن تومرت و یک غزه را با عنوان غزاة البشیر در یادداشتهای خود آورده است. درواقع جنگ بشیر هم که به قیادت محسن ونشریسى بود، جزو جنگهای خود ابن تومرت باید محسوب شود. از این غزوات هفتمین غزوه که در کشاکش آن ابن تومرت جراحت برداشت، در مقابل قبیلة هسکوره و هفت غزوه محققاً بر ضد مرابطون بوده که بیذق از آنان به مجسمون، زراجنه (همو، 75، 76) یاد مىکند. جنگ هشتم نیز ظاهراً بر ضد همین مرابطون بوده است. البته گزارش بیذق از این جنگها چندان مشروح و واضح نیست. به علاوه، گویا ارادت و شیفتگى او نسبت به ابن تومرت موجب شده که مراد خود را در همة جنگها پیروز جلوه دهد، کما اینکه مثلاً لحن او در گزارش غزوات اول و پنجم حاکى از هزیمت دشمنان است، در صورتى که به گزارش ابن قطان (به نقل عنان، عصر المرابطین، 180) این هر دو جنگ به شکست یاران ابن تومرت و قتل تعداد بسیاری از آنان انجامید. باری، ابن تومرت سالهای 516 تا 518ق را به درگیریهای محلى با گروههای هم پیمان مرابطون گذراند و بسیاری از آنها را مطیع خود ساخت. بلاد وسیعى را در جبال درن، واقع در سوس، از تامبوت گرفته تا ماغوصه و جنفیسه به تصرف درآورد. بدین ترتیب توانست قدرت مطلقة خود را بر کل منطقة سوس تثبیت کند (همانجا). او با هر قبیله از قبایل مصمودی مانند هزرجه و هسکوره که به اطاعتش در نیامدند، جنگید و گروهى را مقتول یا اسیر کرد (ابن خلدون، العبر، 6(2)/470). على بن یوسف دریافت که حرکت ابن تومرت یک شورش محلى ساده نیست، بلکه پیداست که این فقیه مرقعپوش خیالهای دور و درازتری در سر دارد که دیر یا زود پىآمدهای آن دامنگیر دستگاه سلطنت او خواهد شد. پس باید چارهای اساسى بیندیشد.
از سوی دیگر، امام مهدی که پیروزیهای محدود اولیه و افزایش شمار یاران و حامیان جانباز، وی را به پیروزیهای نهایى دلگرم ساخته بود، نامة تند و سرزنشآمیزی به مرابطون نوشت. در این نامه مرابطون را مغضوب پروردگار، فریب خوردة شیطان و مشتى یاغى و طاغى خواند و از آنان خواست که به راه تقوا و سنت الهى باز گردند و گرنه به یاری خداوند با آنان خواهد جنگید و از آنان و دیارشان اثری باقى نخواهد گذاشت ( الحلل، 111). درواقع، این نامه اعلان جنگى بود به مرابطون که سالها کشت و کشتار میان دو گروه رقیب، لمتونه و موحدون، را از پى داشت.
دیدگاه حسین مونس
انتقادات ابن تومرت از مرابطان، در مجموع، نابحق بود؛ اما او مردى با جرأت بود و از حکومت و حکومتگران نمىهراسید. گاه سخنى مىگفت و هدفش آن بود که خشم دولتمردان را برانگیزد تا به حبس و آزار و بیرون راندن او از شهرها بپردازند و بدین ترتیب بر شهرت و هوادارانش افزوده شود؛ چرا که در آن اعصار، مردم شیفته چنین اشخاصى بودند و از اینکه مىدیدند کسى با حکومت و عمّال آن به مبارزه برمىخیزد خوشحال مىشدند، خواه بر حق بود یا بر باطل؛ زیرا، تصور عمومى این بود که حکومتگران همواره بر باطلند، و ازاینرو، هرکس از آنها انتقاد کند بر حق است(حسین مونس ص291)
محاصرة مراکش:
همزمان با تلاش ابن تومرت برای تجهیز سپاه، امیرالمسلمین که از جانب این رقیب جدید احساس خطر مىکرد، دستور داد تا استحکاماتى پیرامون مراکش بسازند و راههایى را که محتملاً موحدون پس از فرود آمدن از کوهها، از طریق آن به شهر وارد مىشدند، ببندند (ابن عذاری، 4/75). برخى گزارش مىدهند که در 521 ق امام مهدی سپاهى مرکب از حدود 4 هزار پیاده و 400 سوار - به گزارش ابن خلکان (5/53) 10 هزار پیاده و سوار - تجهیز و به فرماندهى ابوعبدالله ونشریسى و عبدالمؤمن به مراکش روانه کرد (ابن عذاری، همانجا). تاریخ این حمله را ذهبى ( دول الاسلام، 2/33)، 524م/1130م ضبط کرده است. بىشک به دنبال برنامة تمییز، ابن تومرت نه یک حمله، بلکه چندین حمله بر ضد مراکش تدارک دید که آخرین آنها که معروف به غزوة بحیره است، محققاً در 524ق/1130م بوده است (بیذق، 28)؛ منتها چون در تمام این تهاجمات، حمله از کوههای تینملل به سوی مراکش بوده، وقایع سالهای اول مخاصمه با رویدادهای آخر خلط شده است. اختلاف در سنوات یاد شده نیز باید به همین سبب بوده باشد. در بعضى از این برخوردها پیروزی با موحدون و در بعضى دیگر با مرابطون بود. در آخرین یا یکى از آخرین حملات موحدون به مراکش بود که بشیر ونشریسى قیادت سپاه را بر عهده داشت. در این حمله ابن تومرت به علت بیماری با جنگاوران موحدی همراه نبود. مهاجمان قصد محاصرة مراکش را داشتند که بیش از 10 هزار لشکر پیاده و سوار از لشکر مرابطون بر آنان تاختند. در این مقابله ابراهیم بن تاعباست، از فرماندهان مرابطى، به قتل رسید و سپاه مراکش مجبور به عقب نشینى شد. موحدون آنان را تا مراکش تعقیب کردند و سپس در محلى نزدیک این شهر به نام بحیره مستقر شدند (ابن خلدون، العبر، 6(2)/471).
مرابطون شکست خورده به داخل شهر گریختند و گروهى از آنان به هنگام ورود به دروازههای مراکش بر اثر ازدحام هلاک شدند. مراکش به مدت 40 روز در محاصرة قوای موحدون بود. در این مدت نایرة جنگ و گریز همه روزه برافروخته بود، ولى آن تعداد نیروی مرابطى که بتوانند موحدون را دفع کنند، همه در محاصره بودند و جرأت بیرون آمدن نداشتند؛ تا اینکه سرانجام یکى از مرزداران اندلسى معروف به عبدالله بن همشک که به هنگام محاصرة مراکش با 100 نفر از لشگریانش در شهر محصور شده بود، با کسب اجازه از امیرالمسلمین با عدهای سوار به قلب دشمن زدند و پس از مطالعة مواضع و کیفیت جنگاوری آنان سالم به شهر بازگشتند و گزارش حال را به امیر دادند. على بن یوسف که به پیروزی امید پیدا کرد، سپاهى به فرماندهى ابومحمد ابن وانودین برای شکستن حصار شهر و دفع موحدون مأمور کرد ( الحلل، 114، 115). در جنگ سختى که روی داد، بالغ بر 40 هزار (همان، 116)، یا 12 هزار (ابن عذاری، 4/76) یا 13 هزار نفر (ذهبى، دول الاسلام، 2/33) از موحدون و هم پیمانان آنان جان باختند و جز شماری معدود نجات یافتند. به روایت بیذق (ص 79) عبدالمؤمن از ناحیة ران زخمى شد. چون این جنگ در کنار بستان بزرگى، که به زبان محلى بحیره مىگفتند، رخ داد به واقعة بحیره و آن سال به سال بحیره شهرت یافت (ابن اثیر، 10/577).
در روز واقعه که تا شب هنگام به درازا کشید، بشیر ونشریسى مفقود شد و موحدون زنده یا مردة او را نیافتند (ابن عذاری، 4/76) مگر عبدالمؤمن که به روایت ابن اثیر (همانجا) بدن او را پیدا کرد و به خاک سپرد. دیگران که ندانستند چه بر سر ونشریسى آمده، پنداشتند که فرشتگان او را به آسمان بردهاند. در کشاکش معرکه عبدالمؤمن به نزد ابوبکر صنهاجى رفت و از او خواست که با شتاب پیش ابو تومرت برود و او را از حادثه با خبر سازد. ابن تومرت بیمار وقتى گزارش او را شنید پرسید: «عبدالمؤمن زنده است؟»، و چون از ابوبکر پاسخ مثبت شنید، خدای را شکر کرد و گفت: «کارتان پایدار خواهد بود» (بیذق، 28). عبدالمؤمن پس از تلاش بیهودة دیگری به قصد جبران شکست موحدون، با 50 نفر باقى مانده به تینملل پیش ابن تومرت بازگشت (ابن عذاری، 4/76). امام او و یاران دیگر را دلداری داد و کوشید که هزیمت آنان را بىاهمیت جلوه دهد. به آنان گفت: کشته شدگان شما در زمرة شهدایند، زیرا به دفاع از دین خدا و اقامة سنت مبادرت کردند. او سعى کرد پیروان را به پیکار با مرابطون، غارت مراکش و کشتن و به اسارت گرفتن آنان گستاختر کند (مراکشى، 193).
علت نامگذاری:
ما نمىدانیم که محمد بن تومرت چه وقت نام موحدان را بر پیروان خویش اطلاق کرده است. این نام بهخودىخود داراى معناى خاصى نیست؛ چرا که هر مسلمانى موحّد است. اما به نظر مىرسد این لقب زمانى برایشان اطلاق شد که ابن تومرت حمله سختى را ضد مرابطان آغاز کرد و آنان را به کفر و خروج بر دین متهم ساخت و اظهار داشت که تنها پیروان او مسلمان موحّد هستند.
خشن ترین حمله یک مسلمان علیه مسلمان دیگر:
در تاریخ اسلام، این خشنترین حمله یک مسلمان علیه مسلمان دیگر است. براى مثال، عباسیان بر امویان و فاطمیان حمله کردند، و فاطمیان بر عباسیان تاختند اما هیچ یک از اینها هرگز به این پایه از نارواگویى و تهمت پراکنى نسبت به یکدیگر نرسیدند که محمد بن تومرت در حملهاش به مرابطان رسید
قبلا گفتیم و دیدیم که مرابطان چگونه آدمهایى بودند و از ایمان راستین آنها و دلاوریها و جانفشانیهایشان در راه اسلام آگاه شدیم. آیا چنین انسانهایى را مىتوان به کفر و خروج از دین و فساد متهم ساخت؟
مطالعه سخنان ابن تومرت درباره مرابطان آدمى را از این خشونت خونبار و تلخى که در کلام این مرد موج مىزند به شگفت مىآورد؛ مردى که جاهطلبى سیاسى چشم و گوش او را بر روى هر حقیقتى بسته بود چندانکه در سخنان خود حتى اخلاقیات اسلام را، که با اینهمه کینهتوزى بیگانه است، زیر پا مىنهد. آیا رواست که در حق مرابطان گفته شود آنان جز به باطل و فساد و گمراهى و از میان بردن حرث و نسل فرمان نمىدهند؟ در اینجا نمونهاى از سخنان ابن تومرت را مىآوریم: «مرابطان به مردم گفتند که لازم نیست در هیچیک از این موارد از ایشانموحدان اطاعت کنید، و این نیست مگر به سبب پیروى از امیال و خواستهاى کافران و افترا بستن به خداوند. آنان اهل توحید را مبغوض مردم ساختند و از پیوستن به آنان و پیمودن راهشان بر حذرشان داشتند. کوشیدند تا سخنان را وارونه سازند و به دروغ و بهتان متوسل شدند و بر ما چیزهایى بستند که ما نگفتهایم و معتقد نیستیم. هدفشان این است که حق را در نزد عوام منفور و مبغوض گردانند تا بدان گوش ندهند و نپذیرندش. . . آنان منکرات و مضرّات پدید آوردند و در سحت و حرام غوطهور شدند. حرام مىخوردند و حرام مىآشامند و شب و روز در حرام مىغلتند» . ( ابن قطان، نظم الجمان، ص ۴٢ ) وى آنگاه مرابطان را به کفر متهم مىکند و مىگوید: «کسى که از این دروغگویان حمایت و به این ستمگران کمک کند از من نیست و من از او نیستم و در حوض بر من وارد نمىشود»
ابن تومرت تمام حمایتکنندگان از مرابطان را متهم به این مىکند که: «دین خود را به متاع اندکى از دنیا فروختند. این افراد شب را به صبح مىرسانند در حالى که مؤمنند و روز خود را در حالى به شب مىرسانند که کافر گشتهاند. دین خود را براى دنیاى دیگرى مىفروشند» . حتى برچسب ارتداد و تغییر و تبدیل دین به آنان مىزند، و از این بدتر از مرابطان با تعبیر زراجنه یاد مىکند. ابن قطان مىگوید: «او مرابطان را به پرندهاى به نام زرجان که سینه و شکمش سیاه و بالهایش سفید است تشبیه مىکرد و آنها را زراجنه مىنامید و مىگفت اینان جامههایى سپید و دلهایى سیاه دارند. همچنین به آنها مجسّمه مىگفت؛ چون معتقد بود که مرابطان در خصوص خداوند سبحان قایل به تجسیم و داشتن مکان هستند در حالى که خداوند از صفات نقص مبرّاست. مىگفت مرابطان به نام حشم خوانده مىشوند چون مانند زنان محتشمه و محجّبه لثام یا دهانبند مىزنند» . باورکردنى نیست که بگوییم ابن تومرت نمىدانسته است دهانبند یکى از رسوم و سنتهاى صنهاجیان صحراست؛ پس چگونه به خود اجازه مىدهد که این پدیده را مستمسکى براى کوبیدن مرابطان و کاستن از شأن و منزلت آنان و همانند کردنشان به زنان قرار دهد؟
عجیب است که مىگوید مرابطان را حشم مىگویند. شاید عمدا آن را حشم خوانده است تا میان آن و حشمت و حیاى زنان رابطهاى برقرار سازد. و این عجیبترین تأویل و تحریفى است که من دیدهام.
ابن تومرت به همین بسنده نمىکند بلکه پا را فراتر گذاشته مرابطان را مشتى کافر که اطاعت از آنان حرام است، و جمعى منافق و هواپرست و متجاوز و تبهکار و نادان مىخواند. ٢ آنگاه به ذکر آیات و احادیثى در حرمت اطاعت از کافران مىپردازد، آن سان که گویى براى او مسلّم و قطعى شده است که مرابطان براستى کافرند. او سپس به جنگ با مرابطان به عنوان جمعى کافر فرامىخواند و جنگ با آنها را جهاد مىنامد و مىگوید: هرکس مانع فریضهاى از فرایض خداوند عز و جل شود مسلمانان موظفند با او جهاد کنند تا آن را از او بستانند، چه رسد به کسى که مانع ایمان و دین و سنت گردد. ٣ آیا براستى مرابطان با ایمان و دین و سنّت مىجنگیدند؟
انگیزه حملات تند به مرابطان
انسان در وهله نخست از حملات این آدم به مرابطان شگفتزده مىشود و از خود درباره انگیزههاى آن مىپرسد. اما مطالعه دقیقتر متونى که در اختیار ماست از آنچه در قلب و اندیشه ابن تومرت مىگذشته است پرده برمىدارد.
ابن قطان در نظم الجمان، به نقل از ألیسع بن عیسى غافقى، در ضمن گفتارش از این حملات تند ابن تومرت مىگوید: «در اینجا وقایعى است که در ابتداى کار او (یعنى محمد بن تومرت) رخ داد» . سپس ماجراى گروهى از سربازان لمتونى را نقل مىکند که فرمانرواى سوس، ابو بکر بن وربیل، به کمک على بن یوسف مرابطى فرستاد: «پس، آنان بنى ورتانک را غفلتا در میان گرفتند و یک صد مرد از اهل خمسین، از جمله ابو الحسن بن یوجوت بن واجاج، را دستگیر کردند و آنها را به تیونوین نزد فرمانرواى سوس بردند و وى ایشان را به زندان افکند » (.ابن قطان، نظم الجمان، ص ٨١) به دیگر سخن، حکمران سوس از ناآرامى مصمودیان در منطقه خود که بیشترینشان از سردمداران جنبش موحدان بودند، نگران شد و گروهى سرباز گسیل داشت که صد نفر از آنان را دستگیر کردند و آنها را به زندان افکند. پس از آن، نیروهاى مرابطان به سوى زیستگاههاى قبیله هرغه واقع در پایین ایجلیز، یعنى کوهى که محمد بن تومرت و یارانش در آن سنگر گرفته بودند، رهسپار شدند و تصمیم داشتند آنها را غافلگیر کنند. اما این عده از خطر آگاه شدند و خود را براى مقابله با لشکر مرابطان آماده ساختند و در آن راههاى صعب العبور کمین کردند و ناگهان بر مرابطان تاختند و بیشتر آنها را کشتند و خود نیز سى و پنج کشته برجاى نهادند.
هرغیان «اسبها و سلاحها و دیگر وسایل مرابطان را به غنیمت گرفتند و آنها را نزد مهدى (رض) فرستادند، و این نخستین غنایم موحدان، اعزّهم الله تعالى، بود که در آن اسب وجود داشت» . ( همان مأخذ، ص ٨٢)
آنچه نقل کردیم معنایش این است که این فقیه سوسى موفق شد میان قبایل صنهاجه و مصموده دشمنى و خونریزى پدید آورد. بعد از این اتفاقى که براى حکمران سوس و سپاهیان مرابطان رخ داد، على بن یوسف مىبایست براى اعادۀ اعتبار و ابّهت حکومت خویش در خطه سوس، اقدام کند. او از اندازه قدرت مصمودیان آگاه بود و مىدانست که اگر حسّ خونخواهى و انتقامجویى بین مصمودیان و صنهاجیان سر بردارد کار به کجا خواهد انجامید. ازاینرو، بر خود لازم مىدانست که کانون این فتنه را درهم کوبد و با نیرویى بیشتر به تینملل حمله برد. طبیعى است که محمد بن تومرت انتظار چنین حرکتى را داشته باشد و بر حملات خود بر مرابطان و ترساندن مصمودیان از آنان بیفزاید. او توان خود را براى حملاتى شدیدتر ضد مرابطان به کار گرفت، اما اینبار حملات او نه بر حول رایتى دینى که بر گرد رایت عصبیت قبیلهاى بود، و این در آن عصر قویترین عاملى بود که مردم مغرب را به حرکت وامىداشت. تمام هدف ابن تومرت، در ابتداى کار، این بود که ابهت صنهاجیان و حکومت آنان را از دلهاى مصمودیان بزداید و اینگونه وانمود کند که حکومت صنهاجیان حکومت کفر و ستم و فساد و تجاوز به مصمودیان است. اگر این ابهت از بین مىرفت و مصمودیان به خود جرأت مىدادند در برابر صنهاجیان بایستند، نتیجه معلوم بود. چرا که میان قواى مصمودیان و قواى صنهاجیان هیچ تناسبى نبود. قدرت و نفرات مصمودیان چندین برابر صنهاجیان بود. بهطورىکه اگر به حرکت درمىآمدند صنهاجیان صحرا هرگز تاب ایستادگى در برابر آنان را نداشتند، مخصوصا که در آنزمان ورزیدهترین مردان صنهاجه در اندلس مشغول جنگ بودند. ابن تومرت جهاد مرابطان با مسیحیان اندلس را هیچگاه جدّى نگرفت؛ زیرا جهاد با مسیحیت، در این مرحله، در چارچوب کار سیاسى او قرار نداشت؛ بلکه جهاد از نظر او جهاد مصمودیان با صنهاجه بود. تا آنجا که ما به یاد داریم هیچ شخصیتى در تاریخ ما به اندازۀ محمد بن تومرت تعصبات قبیلهاى را برنینگیخته و چنین آتش سوزان ویرانگرى را شعلهور نساخته است. درست است که این دعوت او به روىکار آمدن حکومتى انجامید اما این حکومت او، پس از اندکمدتى، در زیر آوار ویرانیهاى ناشى از سقوط حکومتى دیگر که اهمیّتش کمتر از حکومت او نبود، نابود شد. اگر قضیه را در درازمدت نگاه کنیم، درمىیابیم که ابن تومرت نیازى به این آتشافروزى نداشت؛ زیرا با ضعیف شدن قدرت مرابطان که غرق در جهاد شده بودند و لذا دیگر قدرتى براى دفاع در آنها باقى نمىماند، مصمودیان بزودى بیدار مىشدند و خودبهخود قیام مىکردند و بدینترتیب، قدرت به آنان انتقال مىیافت؛ چنانکه بعدا این اتفاق براى خود مصمودیان نیز مىافتد و بنى مرین و دیگر زناتیان روى کار مىآیند.
به ادامۀ حوادث بازمىگردیم تا سیر تحول و پیشرفت دعوتى را که ابن تومرت به نام دین به راه انداخت اما درواقع یک دعوت سیاسى قبیلهاى بود، ببینیم.
امیر مسلمانان، على بن یوسف، به این نتیجه رسید که براى نابود کردن کانونى که ابن تومرت در کوه هرغه ایجاد کرده بود و گاه با تبلیغ و گاه با تحریک و زمانى دیگر با دستاندازى به اراضى رعایا به آتش این فتنه در آنجا دامن مىزد، نیرویى بزرگتر گسیل دارد. بدین منظور، یکى از زبدهترین فرماندهان خود را برگزید. او برادر وى ابو اسحاق ابراهیم بن یوسف بن تاشفین، معروف به تاعیشت یا تعیشت به معناى ابن عایشه، بود. او غیر از ابو عبد الله محمد بن یوسف بن تاشفین، نیز ملقب به ابن عایشه و برادر دیگر على بن یوسف، است. به گمان ما، این دو برادر از یک مادر بودند. ابو عبد الله از قهرمانان مرابطان در اندلس بود. وى فرمانروایى مرسیه را به عهده داشت و در نبرد اقلیش در سال ۵٠١ ه شرکت کرد. همچنین با محمد بن حاج در واداشتن آلفونسو جنگجو به عقبنشینى از سرقسطه همکارى نمود. اما سپس در نبرد البرت، معروف به tsugnoC llerotraM led ، در نزدیک برشلونه، شکست خورد و بینایى خود را از دست داد.( دربارۀ این دو برادر نگاه کنید به تعلیقات دکتر محمود على مکّى بر نظم الجمان ابن قطان، پاورقى ١ ، ص ٨ ، و پاورقى ۵ ، ص ٨٢ . موضوع این دو برادر نیاز به تحقیق دارد؛ زیرا امکان زیادى وجود دارد که این دو یک نفر باشند و راویان دو نام را درهم آمیختهاند و ما را به اشتباه انداخته باشند.)
اما ابو اسحاق ابراهیم؛ وى در فعالیتهاى جهادى در اندلس شرکت داشت و سپس براى مقابله با موحدان به افریقیه رفت و على بن یوسف فرماندهى جنگ با موحدان را به او سپرد. گرچه او در نبردى که از آن سخن خواهیم گفت بازنده شد اما بزودى پیروزى در نبرد بجیره را از آن خود ساخت.
ابو اسحاق ابراهیم تاعیشت حدس نمىزد مأموریتى را که به عهده گرفته تا چهاندازه دشوار است؛ چه، موحدان در داخل یک منطقه کوهستانى دشوار رو پناه گرفته بودند که مدخل تنگ و باریکى داشت و جاسوسان و کمینهاى آنها در این مدخل مستقر شده بودند. به محض آنکه نیروهاى ابو اسحاق تاعیشت از تنگ گذشتند و تینملل و زیستگاههاى هرغه را به محاصره درآوردند، هرغیان از هرسو فراهم آمدند و با تحریکات شدید ابن تومرت بر قواى مرابطان تاختند و آنان را قتل عام کردند و هرچه داشتند به یغما بردند. موحدان این پیروزى را یکى از کرامتهاى ابن تومرت به شمار آوردند و در نتیجه، موقعیت او در میان مصمودیان بسیار بالا رفت. ابن قطان مىگوید: «چون مصمودیان به آنچه ابن تومرت وعدهشان داده بود رسیدند و به درستى خبرش پى بردند در نظر موحدان، اعزّهم الله تعالى، بزرگ شد بهطورى که تا دستور نمىداد، سرشان را به طرف او بلند نمىکردند. خبر این شکست در همهجا پیچید. کار ابن تومرت بالا گرفت و گروهگروه به سوى او مهاجرت کردند. هیچ قبیلهاى از قبایل کوه مصامده باقى نماند مگر اینکه گروهى از آن به نزد ابن تومرت مهاجرت کردند. مرابطان و موحدان با یکدیگر به جنگ پرداختند، و مصمودیان فحص (یعنى دشت) با مجسّمه (مقصود کسانى هستند که تحت حاکمیت مرابطان بودند) . این مصمودیان عبارت بودند از: دکاله، هسکوره، هزمیره، هزرجه، رجراجه، حاحه، صوده و دیگر قبایل مصموده. این قبایل با انگیزه عصبیت قبیلهاى به ابن تومرت پیوستند؛ چه، ما گمان نمىکنیم این مصمودیانى که به جنگ مرابطان برخاستند با مجسّمه یا خارجشدگان از دین مىجنگیدند، بلکه این جنگ آنها، درواقع، جنگ با صنهاجیان بود..
رخداد یادشده در حوالى سال ۵١۶ ه/ ١١٢۵ م صورت گرفت. ابن تومرت ضربات پیاپى خود را به سرزمینهاى مرابطان مجاور خود ادامه داد و به غارت آنها پرداخت به طورى که مصمودیان به شور و هیجان درآمده دستهدسته به او پیوستند و جمعیت ابن تومرت فزونى گرفت. موضعى که وى در آن پناه گرفته بود در نهایت استحکام بود و ورودى صعب العبورى داشت. همین عامل به او کمک مىکرد تا بر قواى مرابطان که به سوى او گسیل مىشدند پیروز شود..
در سال ۵١٩ ه/ ١١٢٨ م محمد بن تومرت توانست قبیله هنتاته را به صفوف موحدان جذب کند. این موفقیت را مىتوان بزرگترین پیروزى سیاسى او در زمان حیاتش دانست. هنتاته، اگر نگوییم بزرگترین قبیله مصمودى، دستکم یکى از بزرگترین این قبایل بود؛ چه، افراد این قبیله هزاران نفر به شمار مىآمدند. وانگهى، آنان در حاشیه شرقى دشت سوس و تپههاى منتهى به سلسله جبال اطلس ساحلى یا اطلس علیا سکونت داشتند. ابن تومرت مشتاق بود که این قبیله را به سوى خود بکشاند. پیروزیهاى کوچک اما پیاپى او و غنایمى که از آنها نصیبش مىشد باعث گردید قبیله هزمیره که از قبایل بزرگ مصموده بود به صف ابن تومرت بپیوندد. رگ حسادت در مردان هنتاته جنبیدن گرفت و علاقهمند شدند به این حرکت ملحق شوند و ابن تومرت را زیر بال خود بگیرند.
این است که مىبینیم رهبران هنتاته با دو نفر از یاران و مریدان برجسته ابن تومرت ملاقات مىکنند: یکى فصکة بن ومزال که ابن تومرت نام ابو حفص عمر بن یحیى بر او نهاد و به نام ابو حفص عمر اینتى یا هنتى یا هنتاتى مشهور شد؛ و دیگرى وادین بن یصیلت. آنان شیوخ هنتاته را جمع کردند و دربارۀ پیوستن هریک از آنها با تمام قبیلهاش به جنبش موحدان مذاکره کردند، و به این نتیجه رسیدند که با شمار عظیمى از مردان قبیله خود نزد ابن تومرت بروند. یکى از پیروان برجسته ابن تومرت، یعنى ابو محمد عبد الله بن محسن ونشریشى ملقب به بشیر، شتابان به آنها پیوست و سه هزار نفر از آنان براى ملاقات با ابن تومرت و بیعت با او و اعلان وفادارى و اطاعت از وى حرکت کردند؛ زیرا، به گفتۀ ابن قطان، این دعوت به نفع آنها بود (ابن قطان، نظم الجمان، ص ٨٨ .) ..
روزى که این شمار انبوه هنتاتیان به نزد ابن تومرت رسیدند براى او روز بزرگى بود و آن را جشن گرفت. در آنروز، ابن تومرت مشغول ساختن مسجد ایجلیز هرغه بود..
همینکه سنگى را برداشت تا در جاى خود قرار دهد «فریاد و ولولهاى را شنید که به آن «آماولل» مىگویند و به معناى هیاهو و فریاد شادى است. پرسید چه خبر است، گفتند:
نمایندگان هنتاته آمدهاند. و ابن تومرت به زبان مغربى جملهاى گفت که معنایش این است: «امروز کار از سر گرفته شد» . مقصودش این بود که در آنروز حرکت او تولدى تازه یافت. درست هم مىگفت. «پس تیشهها و کلنگهاى خود را زمین گذاشتند و سید و مولاى ما، خلیفه و امام امیر المؤمنین ابو محمد عبد المؤمن بن على رضى اللّه عنه به سوى هنتاتیان شتافت و به میان آنان رفت و برایشان دعا کرد و گفت: استراحت کنید. آنها گفتند تا انتقام خود را از آن دشمن نگیریم راحت نمىنشینیم، و از امام مهدى رضى اللّه عنه اذن خواستند. امام به ایشان گفت: اکنون وقت نماز ظهر است. وضو بگیرید و نماز بخوانید. نمازتان که تمام شد به یارى خدا بر ایشان بتازید( ابن قطان، نظم الجمان، ص ٨٩ ) . از این سخن فهمیده مىشود که قواى مرابطان ایجلیز هرغه، یعنى کوهى را که قبیله هرغه و دیگر کسانى که به قبیله ابن تومرت پیوسته بودند در آن سکونت مىکردند، در محاصره خود داشتند.
پس از نماز، بر گروه مرابطان تاختند و جنگیدند و از آنان اسیر گرفتند. موحدینى که در اسارت مرابطان بودند آزاد شدند؛ از جمله ابو الحسن یوجت بن واجاج که با گروهى از قوم خود، یعنى بنى ورتانک مصمودى، به اسارت کارگزار مرابطان در سوس درآمده بود.
کارگزار مرابطى سوس بر آن شد تا، با استفاده از فرصت غیبت مردان هنتاته، اقامتگاههاى این قبیله را مورد حمله قرار دهد. او نیرویى به فرماندهى سردار سیر بن فودى روانه ساخت. در سپاه مرابطان تعدادى از افراد قبیله مصمودى حاحه نیز حضور داشتند. خبر به ابن تومرت رسید. هنتاتیان را جمع کرد و به آنها گفت: سرزمینتان را دریابید؛ زیرا که کفار آهنگ شما کردهاند. آنان هم رهسپار سرزمین خود شدند. در این جا ملاحظه مىکنیم که ابن تومرت از مرابطان با عنوان کفّار یاد مىکند.
هنتاتیان موحّدى، با راهنمایى یکى از شیوخ خود به نام ابو ماغلیف، توانستند بر مرابطان چیره آیند. آنان مرابطان را قتل عام کردند و هرچه داشتند به یغما بردند.
هنتاته این پیروزى را یکى از کرامات ابن تومرت به حساب آورد و بیش از پیش به او ایمان آوردند.
ابن تومرت از این پیروزى استفاده کرده نواحى سوس را مورد حملات خود قرار داد و سرانجام بر تمام آنها استیلا یافت. قواى او از کوه پایین آمدند و دشت را اشغال کردند.
قبایل مصمودى گروهگروه به دعوت ابن تومرت پیوستند. اهالى تینملل اصرار داشتند که ابن تومرت همچنان نزد آنها بماند اما او نظرش این بود که به دشت برود؛ لیکن سپس در این تصمیم خود تجدیدنظر کرد و بهتر آن دید که پایگاه و مرکز او همچنان در تینملل، در وسط سرزمین قبیلهاش هرغه، باقى بماند.
گروههایى از قبیله مصمودى هزمره به تینملل کوچیدند و در اطراف آن اقامت گزیدند. آنها همیشه با خود سلاح حمل مىکردند. ابن تومرت از این قضیه نگران شد و از آنها خواست سلاحهایشان را کنار بگذارند؛ زیرا دیگر خطرى آنان را تهدید نمىکند.
به حرف او گوش کردند و چون سلاح خود را کنار گذاشتند ابن تومرت با مردان خود نقشه خیانت به آنها را چید و در یک روز قواى او به آن گروهها تاختند و کشتار فجیعى به راه انداختند. ابن تومرت سلاحها و اموال آنان را در اختیار یاران خود گذاشت و اراضى قبیله هزمره را میان قبایل وفادار خود تقسیم کرد. ابن قطان مىگوید: به هرقبیلهاى قطعهاى از دیار آنها را جایزه داد (همان ص 94) . بعد از آن، نوبت خیانت ابن تومرت به افراد بسیارى از اهالى تینملل رسید؛ چه، مردمان گوناگونى در تینملل جمع شده بودند و همین امر موجبات ترس و نگرانى ابن تومرت براى خود و حرکتش را فراهم آورده بود. لذا در همان سال، یعنى سال ۵١٨ ه/ ١١٢۴ م، به این مردمان نیز خیانت ورزید و اموال آنان را میان یاران خود و اهالى اصیل تینملل تقسیم کرد. بدینسان مىبینیم که این مرد براى حفظ خود و حرکتش دست به هر کارى مىزند. در همین زمان، قبایل مصمودى گروهگروه به دعوت او مىپیوندند. (حسین مونس ج3صص291- 306)